نفس هایم فدای آشنا شد
خدارا شکر اشکم را خریدند
خدارا شکر حاجت ها روا شد
مرا مادر به نامت آشنا کرد
پدر بانی بزم روضه ها شد
بگفتم کودکانه این «حسین» کیست
که ذکر روز وشب های شما شد
بگفتا مادرم که ای عزیزم
همان آقا که سلطان وفا شد
اگر چه زینت دوش نبی بود
به زیر سم اسبان او رضا شد
دگر طاقت نیاورد مادر من
به آه وناله مشغول دعا شد
ببوسم دست مادر را من اینک
که او دستم گرفت و رهنما شد
خدارا شکر عشق من حسین است
نه عشق من که او عشق خدا شد
خدارا شکر بشکسته سکوتی
که شاهنشاه بالا را گدا شد
شعر از علی جریده بیدگلی «سکوت»
آران وبیدگل ۱۱/۷/۸۸
خبرگزاري فارس: قادر طراوتپور شاعر برگزيده كنگره بينالمللي شعر فجر در حمايت از محمود احمدينژاد شعري سروده است.

به گزارش خبرگزاري فارس، قادر طراوتپور شاعر برگزيده كنگره بينالمللي شعر فجر، كنگره جهاني پيامبر اعظم، كنگره سراسري طريق جاويد و كنگره اشكواره حسيني كه تجربه شعرخواني در حضور مقام مقام معظم رهبري را نيز دارد، شعر خود در حمايت از محمود احمدينژاد را به خبرگزاري فارس، ارسال كرده است.
او در اين شعر ميگويد:
«اينجا انتخابات است
پايگاه مردم سالاري ديني
در وقاحتي بيكرانه
مردي را بر صليب ميكنند
به جرم اين كه 2 بار به روستاي ما آمده است
و با پيرمردان دست چروكيده روستايي دست داده است
و پيرزنان ايلياتي براي او كل زدهاند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار رفتن مردي
كه پرچمي سه رنگ را بر درفش زمين مانده شهدا علم كرده است
اما اسكندران خودي
بر كاكل تخت جمشيد انقلاب
آتش فتنهاي مياندازند
تا شعله زلف دختركان نابالغ
از زير روسريهاي؟ انقلاب مخملين پريشان كنند
و من شاعر شوم
به دنبال قافيهاي براي «غيرت»
تمام فرهنگ لغتهاي خاورميانه را بگردم
اينجا انتخابات است
پايگاه پول و پلو و پوستر
«مبل و اتومبيل و موبايل»
همه چيز راه «سبز» و «سياه» ديدن
اينجا تلويزيون است:
بينندگان محترم!
به فيلم سينمايي من توجه فرماييد:
من دلسوز انقلابم
چيز الملتم
ميخواهم فرودگاه امام را بينالمللي كنم
امام چيزهايي به من گفته است
كه جز من هيچ چيز نميفهمد
امام فقط يك روشنفكر بود
اين را فقط من ميدانم
همسرم شاهد است
«در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود
و آن شاهد بازاري و اين پرده نشين باشد»
بينندگان محترم:
اي سيدي
كه در جنوب لبنان نواي «انا ابن فاطمه (س)»
«كيست مرا ياري كند» سر ميدهد
سيد خودي نيست
منافع ملي را ميگويم
چيز را ميگويم
غزه خواهر خرمشهر نيست
مقصر اصلي احمدينژاد است
اينجا انتخابات است
ما بايد جهاني شويم
اهل تباني شويم
حتي اگر گاوميشهاي جمهوري خواهان
خليج فارس را درو كنند
بايد نمايشگاه نقاشي برپا كنيم
و از گفتگوي تمدنها حرف بزنيم
من معتقدم جانبازان شيميايي را مرخص كنيم
بگذاريد سفارت آلمان نفس عميق بكشد
«بگذاريد كه احساس هوايي بخورد»
جهان تشنه يك گورباچف ديگر است
ما بايد جهاني شويم
هيات دولت چرا به سفرهاي استاني ميرود
دولت بايد آدامس بجود
اسب سواري كند
جوك بگويد
تا مردم شاد شوند
دولت بايد پسته بخورد
و شعور ترسيدن از آمريكا را داشته باشد
وزرا در وبلاگهايشان قليان بكشند
به اروپا سفر كنند
كاخ سبز داشته باشند
از پنجره كاخهايشان به مناطق محروم توجه كنند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر صليب رفتن مردي
كه صورتش را بر قبر غريب شهدا ميگذارد
و چهرهاش در بندر عباس آفتاب سوز شده است
تا تنگه هرمز
قبول خانوادگي
شيخ زادههاي بادكنكي نشود
و جزاير قشم و كيش
قوم و خودش
رياض و قاهره نباشند
او ميداند ناهار بچههاي آقا سيبزميني است
و گاهي شلوار بسيجي ميپوشد
با هيچ رنگي نميبازد
هيچ رنگي را به بازي نميگيرد
نه سبز است و نه سپيد است و نه قرمز
او سبز است و سپيد است و قرمز است
او «ياوه ياوه ياوه» نميبازد
«كاوه كاوه كاوه» از دختران اين ملت پاسداري ميكند
او از نسل كاوه آهنگر است
«من نميدانم چرا همه ميگويند اسب حيوان نجيبي است»
نژاد احمدينژاد از چيست؟
او هم پياله هيچ يك از شيوخ عرب نيست
با توله طلحههاي انقلاب
و آن زبير سيف السلام، شمشير از رو ميبندد
اما به هيچ كس فحش نميدهد
هر وقت سرود «وطنم وطنم وطنم» را ميشنود
بياختيار اشك ميريزد
و در شام غريبان غزه
خار از پاي كودكان در ميآورد
و يتيمان شهدا را در آغوش ميگيرد
دلش ميخواهد
از علقمه فرات
براي همه سالهاي قانا
مشك آبي ببرد
بيآن كه به گندم ري لب بزند
من از ميان غوغاي اين رنگ بازان و كبوتر بازان و سياست بازان
صداي هقهق رقيهاي را ميشنوم
كه 14 قرن است در غبار غربت
به دنبال دستان بريده عمويش
از نيل تا فرات گريه ميكند
و كسي نيست كه مرهمي بر پهلوي شكستهاش باشد
ناله زينبي را ميشنوم
كه در خرابه هولوكاست
بازوانش آماج چكمهاي آريل شارن است
اما آقاي دلسوز الانقلاب
در دانشگاه تهران
از روشنفكري امام حرف ميزند
اينجا انتخابات است
پايگاه بر دار كردن مردي
كه چهرهاش تكيده است
سيه چرده است و هيچگاه از پلهكان كاخ اليزه با تمسخر بالا نرفته است
و در گودال يادمان شهداي شلمچه نماز زيارت ميخواند
پيشاني بر تربت شهيدان ميگذارد
و خون شهدا را كهنه نميداند
و از تهمت خرافه پرستي نميهراسد
من او را در نهجالبلاغه پيدا كردم
به خاطر غربت مولا
جواب فحشها را نميدهد
جوشن صغير ميخواند
او سر به زير است
او سر بلند است
از راه تا راز*
گفتگو با پروفسورسید یحیی یثربی
یحیی حمدی ،علی جربده بیدگلی


مقدمه نوشتن اصولا کار سختی است چه برسد به اینکه برای استاد سید یحیی یثربی باشد او می گوید:
ײمن در سال 1320 در روستای چراغ تپه سفلی از توابع شهرستان تکاب در آذربایجان در یک خانواده فقیر متولد شدم ،من یک ساله بیشتر نبودم که پدرم فوت کرد،پدر بزرگم زنده بود ،پدرم تنها بچه ی او بود ،ومن هم تنها بچه ی پدرم،در نتیجه یک سید پیری ماند بدون فرزند و نوه یکساله دارد آن هم به چه دردش می خورد من به مکتب خانه رفتم و به این شرط گذاشتند من درس بخوانم که دعا نویس شوم ،درس خواندم و دعا نویس شدم.مشتری خوبی هم در آنجا داشتم ولی به مکتب خانه رفتم و ادامه دادم ײ و ادامه این راه پر فراز و نشیب را در طول مصاحبه بیشتر خواهید خواند او از سال 1362 به عنوان هیئت علمی در دانشگاههای کشور مشغول به کار شد، از ایشان 5 پزوهش 30 کتاب و دهها مقاله چاپ شده است وچند کتاب نیز آماده چاپ داردو اکنون استاد دانشگاه علامه طباطبایی است، با روی باز در منزلش از ما استقبال می کند تا می فهمد از دانشگاه شاهد هستیم می گوید: من برای شهدا و آنهایی که از کلاس من رفتند به یاد آنها مجموعه ی عرفانی نوشتم به نام از راه تا راز 3 دفتر چاپ کرده بودم و دفتر چهارم را به احساسات بچه ها در جبهه ها اختصاص دادم آنچه در ادامه می خوانید حاصل این گفتگوست
مشق عشق:از اساتیدتان برای ما می فرمایید؟
استاد: از اساتید روستای من که میرزاهای روستا بودند مرحوم میرزا عباس و میرزا شعبان،بعداساتیدزنجان من روحانیون زنجانی بودندوالان از آنها خوشبختانه یکی باقیست آیت الله عزالدین حسینی زنجانی که مقیم مشهد هستند حاج میرزا احمد،مرحوم شیخ تقی بود بالاخره طلبه ی تازه واردی بودم و پاید ذکر خیری بکنم از ملا ابراهیم نحوی که سالهای سال بود که نحود و عوامل ملا محسن درس می داد و قم هم که آمدیم آیت اله میرزا محسن دوزدوزانی،مرحوم ستوده، آیت اله مکارم شیرازی ،آیت اله شیخ جعفر سبحانی که الان هم ارادت دارم و اخیرا مقلد ایشان هم شده ام چون خیلی دوستشان دارم،آیت اله منتظری،آیت اله طباطبایی پدر خانم مرحوم سید احمد خمینی،کفایه خیلی خوبی می گفت کاش آن زمان این امکانات بود یک دوره درس ایشان را به عنوان نمونه ظبط می کردند،سبک خیلی استثنایی که مشابه نداشت تا آنجا که یادم هست ،بعدا مدت کمی درس آیت اله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی رفتم بیشتر استفاده من از همین ها بود که نام بردم و در این میان مرحومدکتر مفتح که من خیلی مزاحم ایشان شده ام برای درس فلسفه و منطق ودر نهایت از یادگاریهاوخاطره های خوب عمر من یک مدت کوتاهی هم به درس مرحوم آیت اله سید محمد حسین علامه طباطبایی رفتم ولی بیشترین استفاده من از آیت اله سبحانی بود و بعد هم یک مدت یک سال و نیم دو سال به در س خارج بعضی از آقایان رفتم ولی چون در آنجا شاگرد رسمی نیستم نامی هم از آنها نمی بردم ،که از آنجا منتقل شدم به تهران و در دانشگاه تهران اساتید زیادی دیدیم از شاخص هایشان که یادم بیاید مرحوم زرین کوب ،دکتر محمود شهابی ،دکتر مفتح،آقای دکتر ملک شاهی ،دکتر آریان پور و اساتید ادبیات که مورد علاقه ی من است مرحوم دکتر حمیدی شیرازی مرحوم دکتر یزدگردی که خاطرات شیرین از همه ی این اساتید بزرگوار دارم،یک مدت هم مرحوم دکتر مهدی حائری استادم بودند و رساله ی دکتری را هم با ایشان گذراندم.
مشق عشق:از آیت اله بروجردی خاطره ای دارید؟
استاد: بله،من سال 1336 وارد حوزه قم شدم،ایشان فروردین 41 فوت کردند بااین حساب من حدود 5 سال زمان ایشان را درک کردم و آخرها به درس خارج ایشان رفتم اما نه به عنوان شاگرد جدی بلکه به عنوان بیشتر تماشاچی مثل بچه هایی که در کنکور آزمایشی شرکت می کنند.
مرحوم آیت اله بروجردی تا اواخر با درشکه می آمدند و یک مدت هم سوار تاکسی شدند آن زمانی که گنبد مسجد اعظم را زده بودند با درشکه آمده بودند به درس و بعد از درس آمدند از مسجد دیدنی بکنند ،رفتند زیر گنبد و گنبد هم اسکلت بود آهن را جوش زده بودند ایشان پیر بودند و تقریبا زیر بغلشان را گرفته بودند بالا را نگاه کرد خیلی برایش جالب بود یک آقایی در آن گیر ودار آمد،قیافه ی کارگری هم داشت معرفی کردند و گفتند این جا را این اوستا می زند و نامش هم جبرئیل است مرحوم بروجردی از جبرئیل و آن بالا چه تداعی شد برایشان خدیدند،زمانآقای بروجردی یک زیبایی خاصی داشت آرامشی خاص داشت که من این آرامش را بعد از رحلت ایشان در قم ندیدم یک آرامش روحی در طلبه بود اصلا یک اخلاق خاصی حاکم بود که بعدها به عللی آن فضای یک دست به هم خورد،آن زمان معروف بود 4 هزار طلبه است شاید هم نصفش بود.شهریه بسیار کم بود ،یک مدرسه ی کهنه ای که پله می خورد میرفت پایین در «گذرخان »مرحوم آقا ی بروجردی آنجا را در هم کوبید و یک مدرسه ی جدید 3 طبقه ساخت از نخستین گروهی که آنجا وارد شدند من هم بودم من تا آخر هم که آمدم تهران در همان مدرسه حجره ششم با دوستم مرحوم سید موسی عدنانی بودم ،الان هم هروقت به قم بروم به آن مدرسه سری می زنم.

مشق عشق:چی شد که از حوزه به دانشگاه آمدید؟
استاد:این مساله آن زمان خیلی زشت بود،به طوری که 7-8 ماه بعد از آمدن به تهران هنوز خواب های پریشان میدیدم یعنی یک جوری احساس می کردیم که لشگر امام زمان را رها کردیم وآمدیم طاغوتی بشویم و اینها در سال 1344 تقریبا مخصوصا بعضی ها یک حرفهایی می انداختند درد آدم تازه می شد،خدا بیامرزه یک آقایی که قبل از ما آمده بوددکترا هم گرفته بود،یک روز من را دید و گفت فلانی شنیدم آمدی تهران دانشگاه می روی؟گفتم بله،گفت:
ײ هر آنکه کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین سمنیײ
ما هم حالا نه گنجی بود ولی کنج قناعت را هم باز داشتیم ولی خوب یه جور احساس کردم که ما از قناعت دست برداشتیم و دنبال گنجیم،خیلی متاثر شدم بطوریکه آن بیت از یادم نرفته است.اما اينكه چرا مي آمديم اگر بگويم جاذبه دنيايي نبود شايد دقيقا راست نباشد اما اين جاذبه مثل آتشي بود زير خاكستر، خيلي اين وادار نمي كرد،يك مقدار جنبه ي ماجرا جويي بود ، و وسوسه اينكه برويم ببينيم آنجا چه خبره؟ مخصوصا شنيده بودبم بعضي ها آمدند، خود دكتر مفتح آمده بود دكترا گرفته بود يا مي خواست بگيرد، شهيد بهشتي آمده بودند ماهم داخل اين جريان شديم و از حوزه درآمديم ولي مدتها حداقل تا 5، 6 ماه من كابوس مي ديدم ، از بس با نگراني مي خوابيدم و اين آمدن مان را هم مدتها در منطقه خودمان كه منبر مي رفتم آشكار نمي كردم،خجالت مي كشيدم ولي بالاخره معلوم شد و من سال 49-48 كه ليسانس گرفتم واستخدام شده بودم تغيير لباس دادم، عمامه را سال دوم تحصيلي طلبه گي ام زنجان گذاشته بودم ولي باز در ولايت خودمان خجالت مي كشيدم چون من آنجا هم دعا نوشته بودم، هم روضه خوانده بودم ، سيد هم بوديم به ما احترام قائل بودند، يك جور به من سنگين مي آمد ، آنجاکه مي رفتم لباس مي پوشيدم،خدا بیامرز مادرم عبا و عمامه مرا مرتب نگه می داشت و اصل لباس مرا او می دانست الان دو لباس پوشيدن براي طلبه ها خيلي عادي شده،ولي آن زمان اصلا لباس شخصي پوشيدن در حد يك فحشا و جرم و جنايت مطرح بود نمي توانستيم خودمان را در لباس شخصي به مردم نشان دهيم ، من عمامه مي گذاشتم مي رفتم، چند سال هم بود استخدام شده بودم هنوز نرفته بودم به واسطه ي خجالتي كه داشتم ولي باز براي اولين بارهم كه رفتم همه مي دانستند كه كارمند شده ام و در آموزش و پرورش درس مي دهم بازآنجا مي رفتم عبا مي پوشيدم لااقل يك نشاني از آن لباس باشد ، خدا بيامرزد مادرم عبا و عمامه مرا مرتب نگه مي داشت و اصل لباس مرا او مي دانست ، بخاطر ماجراجويي و وسوسه.
مشق عشق:آقاي دكتر اولين دانشگاهي كه آمديد كجا بود؟
استاد:اول و آخرش من دانشكده ي الهيات دانشگاه تهران ليسانس فلسفه فوق و دكترا هم همان وفادار بودم به رشته ام.
مشق عشق:از آمدن به حوزه به ما بگویید؟
استاد:من در خانواده اي بدنيا آمده بودم كه نه پدرم الفبا مي دانست نه مادرم نه پدربزرگم نه مادر بزرگم هيچ كدام نه در خانواده هاي مادري من كسي بود كه باسواد باشد فقط يك دايي ام قرآن را بلد بود بخواند آن هم كم وبيش ، يك عموزاده هم در خانواده پدري به زور سواد خواندن و نوشتن داشت،اول مرا گذاشتند براي دعا نويسي بعد از مساله دعا نويسي كه باعث شد يك ذره رزق و روزي مان خوب شد خدا بيامرزد پدربزرگم هنوز زنده بود تا 13 سالگي ام ايشان ماند روحانيونی كه به روستا می آمدند و پيشنهاد مي كردند ببرند به حوزه، پدر بزرگم خيلي عصباني مي شد ، لعن و نفرين كه بچه من را مي خواهيد در غربت بميرد در اين گير ودار ايشان فوت كردند، من يك بچه ي بي صاحب ، يك مادرم مانده بودو من،مادرم هم كه نمي دانست من چكار مي كنم به وسوسه افتادم كه الان وقتش است كه بروم به شهرستان براي درس خواندن ، يك روز بين نماز مغرب و عشاء يك قرآن بغلي داشتم با آن استخاره كردم كه من اين تقاضا را مطرح كنم با مردم در ميان بگذارم به من كمك مي كنند من بروم. باز كردم بالاي صفحه اين جمله آمده بود كه « و هو خير الرازقين » یادم آمد پدربزرگم از ميان بچه ها كه بازي مي كرديم مرا جدا مي كرد و خيلي هم از اين كار رنج مي بردم من را از بازي جدا مي كرد و مي آورد در خانه مي نشاند شب جمعه كه بردار سوره ي ياسين بخوان براي پدرت ، جمعه بخوان براي پدرم خلاصه دو سه ساعت مرا وادار مي كرد كه قرآن بخوانم، وقتي سوره ي جمعه را تمام مي كردم آخرش « والله خيرالرازقين »ايشان بي سواد بودند ولي اين را مي دانست مي گفت مي داني اين يعني چه؟ مي گفتم نه؟ مي گفت پس تو چطور درس خواندي اين يعني خدا روزي رسان است من همان قدر عربي كه از آن بي سواد ياد گرفته بودم، موقع اين استخاره آن آيه اينطور گرفتم كه خدا روزي رسان است ، خيلي اميدوار با مردم در ميان گذاشتم البته ديگران در ميان گذاشتم خودم بچه بودم مردم هم همت كردند، كمك كردند ما آمديم زنجان يك سال بعد هم عمامه گذاشته و شروع كردم به روضه خواني ، شانزده هفده سالگي ديگر با نذر و اينها خودم را اداره مي كردم ،اين آيه يك سال و نيم بعد از طلبه گي ام يك روز يادم افتاد، آن آيه که گفته بود خدا روزی رسان است اولا״ خدا بهترين روزي رسان است اين معني اش را يواش يواش مي فهميدم مقدمات را كه خوانده بودم،آن آيه كجاست كشف الايات اگر هم بود آن زمان من بلد نبودم ولي يادم آمد وسط هاي قرآن بود من يك سوم وسط قرآن را شروع كردم ورق زدم بالاها را نگاه كردم پيدا كردم هنوز آن قرآن را داشتم، ديدم يك آيه اي است در سوره مباركه مومنون و آنجا آيه جالبه كه « ام تسالهم خرجا فخراج ربك خير و هو خير الرازقين » آيا از مردم خرجي مي خواهيد خرج خدا براي تو بهتر است و خدا بهترين روزي رسان است و پشت سر آيه « و انك لتدعوهم الي صراط مستقيم » به مفهوم آيه آن زمان خيلي اهميت ندادم فقط به همان خيرالرازقين كه جور شد آمديم دقت کردم،ولي از چند سال پيش شايد از سال 75-74 اصلا اين آيه يك دغدغه شده براي من و من مرددم در خاطرات مكه هم نوشتم كه آيا اين خيرالرازقين ، رزق جان به من مي دهد يا رزق جسم، رزق جسم بالاخره يك جور گذرانده ايم بد نبوده است ، ولي دلم مي خواهد آن رزق يك رزق عامي باشد رزق جان هم باشد ، اين از حدود 12 سال پيش در ذهنم وسوسه مي كند ، يك دغدغه است آيا آن وعده اي كه خدا داده فقط رزق دنياست يا رزق آخرت هم هست اما اخيرا پنج ، شش سال است كه از هر چيز دست برداشتم ، من از يك خانواده ي فقيرم نه بابام بازاري بوده نه عموم نه دايي ام، ولي خوشبختانه من نمك پرورده ي دنيايي يعني رزق جسم از امام حسين دارم، از سيد بودن و نذر و خمس من زندگي كردم و درس خواندم
مشق عشق:به نظر شما فلسفه اسلامی نیاز به تغییر ندارد؟
استاد:اخيرا 6-5 سال است كه به كله ي من افتاده كه اين معارفي كه ما داريم اين منطق و روش و معرفت شناسي واين فلسفه اي كه بنام فلسفه اسلامي داريم اين براي معرفي اسلام براي جهانيان و براي جهاني شدن اسلام كافي نيست اين منطق و فلسفه مال هزارسال پيش است خيلي محدود و ارسطويي است يا نو افلاطوني است ، من به ذهنم افتاده كه يك راهي باز كنم اگر خودم هم نتوانستم كاري بكنم لااقل خط شكن باشم مثل آن بچه هايي كه خودشان حمله نمي كردند ولي راه را باز مي كردند براي رفقايشان كه آقا ما اين خطر مين را از پيش پاي شما برداشتيم، ما رفتيم شما را به خدا سپرديم، من الان اينجور در دلم است كه من مي توانم يك مرحله جديدي در معارف مان اثر بگذارم و از روزي كه يعني از 6-5 سال پيش به مرحله نقد موجودي و نظريه پردازي براي راه جديد افتاده ام هميشه هم گفتم اين نظم جديد ممكن است مال من نباشد من فقط راهش را باز كنم ولي يك آدمي كه هنوز از شكم مادر متولد نشده است يا هنوز پدر ومادرش به دنيا نيامده اند آن بچه بيايد در آينده ولي ما بايد راه را باز كنيم، ببينيد فيزيك ارسطويي را فيزيك نيوتن باطل كرد اما فيزيك ارسطويي از آن روزي كه از آن ايراد گرفتند تا پيدايش نيوتون بيش از دو قرن طول كشيد من براي پيدايش يك فلسفه در شان مهدي موعود( عج ) و در شان محمد(ص) كه روح هستي و انسانيت است و حتي من جسارت مي دانم كه بيش از كلمه محمد درباره اش بكار ببرم چون مثل شاهان نيست كه احتياج به بزك داشته باشد خودش تمام زيبايي هاست
« به زيور ها بيارايند مردم خوب رويان را
تو زيبا رو چنان خوبي كه زيور ها بيارايي».
من به دلم افتاده كه ان شاء الله مي توانم يك راهي براي اين مطلب باز كنم، سر اين هم واقعیت اش اين است كه عصرت مادي دارم و هم عصرت رواني ولي چون هدف خيلي هدف روشني است براي من گواراست،الان اين آقايان كه كارشان از اين در به آن در رفتن و كاسبي كردن است، دانشگاه امام حسين دو ساعت درس بده فرار كن شهيد مطهري از آن جا به دانشگاه آزاد شعبه فلان،سه جا مدير گروه باش ، 50 مجله عضو باش ، اين رساله را بگير بدون نگاه كردن نمره بده، از اين نانها يك لقمه از گلوي من نرفته است،هنوز من در دانشگاه آزاد يك درس نداده ام، چون تشخيص دادم در ست است، چيزي كه تشخيص داده ام، خودم را نمي فروشم، من دلم مي خواهد اين يك درسي براي بچه ها باشد روز اول دكتر احمدي زنده است من را دعوت كردند خانه ي يك آقايي كه اوهم زنده است آقاي ابوالفضل بهرام پور تفسير قرآن مي گويد،آدم خوش قلبي است واز جواني هم همديگر را مي شناسيم ما ناهار مهمان ايشان بوديم آنجا آقاي دكتر احمدي همين كه الان تو شوراي عالي انقلاب فرهنگي است به من گفت : درس معارف گذاشته ايم ، من هم آموزش و پرورش بودم به من گفت: شما را منتقل كنيم به دانشگاه بيا درس معارف بگو، خيلي آرزوست ديگر من يك دفعه از يك معلمي شهرستان بيايم در دانشگاه تهران و شروع كنم به معارف گفتن، گفتم آقاي دكتر احمدي من نمي گويم، گفت چرا؟ گفتم من درست و كارساز نمي دانم اين برنامه را و هنوزم معتقدم آن هزينه اي كه مي كنند جواب نمي گيرند، چون نقد و بررسي نمي شود. ايشان با يك بيان تندي به من گفت: اينها دارند خورد و خميرمان مي كنند درس گذاشتيم مانديم، تو بيا چونه نزن كارت را بكن بعد چونه مي زنيم، گفتم من كه مسئول اين كار نيستم خودتان درس گذاشتيد خودتان هم بايد به فكر باشيد،هنوز هم يك ساعت از اين مقوله درس ندادم با اينكه در اكثرشان صاحب اجتهادم از انقلاب بگير تا متون اسلامي ، مثل دانشگاه آزاد، منظورم اين نيست كه زياد بد است يك روز دفتر نهاد دعوت كرده بود ، آقاي قرائتي زياد ايراد مي گرفت گفتم من از اول مخالف بودم ولي مشكلاتشان را الان درك مي كنم تو سرشان نبايد بزنيم لااقل يك كمكي بكنيم، منظورم اين بود كه چيزي كه از اول تشخيص داده باشم درست نيست از گرسنگي بميرم قبول نمي كنم بعد به من گفتند براي گروه فلسفه تبريز نياز به هيئت علمي دارند می روی؟گفتم بله، چون فلسفه ادعايي نيست ولي نمي توانم بروم از سلمان و اباذر صحبت بكنم براي دانشجو ولي رفتارم مثل سلمان و اباذر نباشد ولي من مي روم حرف ابن سينا و كانت و اين اوباش را مي گويم و مشكلي هم براي من از نظر رواني نيست و مغرور از اتاقم بيرون مي آيم ولي بنشينم از زهراي اطهر براي بچه ي مردم صحبت بكنم بعد بيايم بيرون ببينم نه خودم به علي مي مانم نه زنم به زهرا نه بچه ها به حسیين مي مانند خوب مجبور نيستم از اين راه نان بخورم اين را بدهيد به كساني كه اين احساس را دارند كه مثل علي(ع) زندگي مي كنند، يا اگرآن طور هم نباشند اين تفاوت خودشان را درك نمي كنند در نتيجه عذاب وجدان ندارند، بنابرابن من با اينكه خيلي احتياج داشتم ولي طبق آن آيه، خدا مرد و مردانه سر قولش هست تا به حال من از نظر رزق معطل نمانده ام.
مشق عشق:براي اين مساله كاري هم انجام داده اید؟
استاد:من اخيرا يك تاريخ تحليلي انتقادي فلسفه اسلامي نوشتم براي اولين بار كه در اين راه باز كردن خيلي مهم است ولي اين آقاياني كه با من قرارداد بسته اند بخاطر موقعيت خودشان واينكه مي ترسند از اينها ايراد بگيرند،بابا مسئول كتاب منم الان سه سال است كه كتاب را چاپ نمي كنند.
مشق عشق:كدام موسسه؟
استاد:فروشگاه فرهنگ و انديشه ي اسلامي من با آنها قرارداد بسته و كار كردم گفتم بدهيد قم با دانشگاه هر جا و هر ايرادي هم دارند بنويسند و بياورید در كتاب من چاپ كنید يعني پنجاه صفحه فصل اول من چاپ شد 150 صفحه بعدنقد آن را چاپ كن، دوباره فصل دوم هم همين طور،اين آقايان احتياط مي كنند الان سومين سال را هم پشت سر گذاشت.
مشق عشق:اخيرا برای قرآن هم چيزي نوشتيد يا دردست داريد؟
استاد:الان يك تفسير شروع كردم چون عشق دارم به محمدي كه انسان است و دست در دست انسان دارد، يك رمان مانندي در زندگي ايشان نوشتم به نام « محمد پيام آور عدل و آزادي » نشر علم چاپ كرده و يك تفسير هم الان بر اساس عقلانيت،اساس اسلام عقل است و در دنياي امروز هم آن چه مي تواند جهاني شود عقل است ماهيچ وقت احساس را نمي توانيم جهاني بكنيم، شما هر چه فاطمه( س) را دوست داشته باشي نمي تواني اين را منتقل كني به يك مسيحي،او هم هرچه مريم را دوست داشته باشد نمي تواند به شما منتقل كند، او مي ماند در عشق خودش، من و شما هم همينطور،آن چه كه ما را به تفاهم مي رساند عقل است، علم به عقل، الان در فيزيك قم با اروپا در تفاهم است، يعني بچه ي مرحوم آيت ا... مشكيني هم فيزيك نيوتن مي خواند بچه ي رئيس جمهور آلمان هم فيزيك نيوتن را مي خواند،اين عقل و علم ما را به توافق مي رساند، ما بايد اسلام را بياوريم در حوزه ي علم و عقل تا دنيا بتواند از ما تحويل بگيرد و اين كار شدني است، ما غفلت كرديم،اسلام تابع اين مكتب ها نشد و آنها را به رسميت نشناخت ولي ما دو قرن بعد از صدر اسلام اين مكتب ها را وارد حوزه خودمان كرديم و اسلام را كشيديم به حوزه هاي غير عقلاني، من اين تفسير را به ياري خدا به صورت مباني عقلاني مي نويسم، در حوزه ي تفسير هم دچار تكراريم حرف تازه كم است و از هر حوزه بيشتر دچار تكراريم اينها را بعدا مطرح خواهم كرد اميدوارم جلد اولش را تابستان آينده چاپ شود با مقدمه اش و در معرض قضاوت علماي اعلام حوزه و علاقمندان قرآن كريم قرار گیرد و با همين سبك و سياق اگر عمر بود جلد هاي ديگر راهم ادامه دهم،
مشق عشق: دانشجویان ما از بس کانت و دکارت و... خوانده اند خسته شده اند. تا کی باید این وضعیت ادامه داشته باشد؟
استاد: من دعوام با اين آقايان همين است. من براي چندمين بار است كه فرياد مي كنم كه بايد كار كرد، اين وضعي كه داريم وضع مناسب جهاني شدن نيست، الان منطق مان ارسطويي است در دنيايي كه ارسطو مال آنهاست، گذاشتند كنار تازه براي جهاني كردنش هم بكوشيم، مي گويند برو اين حرفها مال دو هزار سال پيش است، شما هزار مرحله عقب هستيد، فرض كنيد يك نفر معتقد است اصالت با وجود است، و ديگري معتقد به اصالت ماهيت است اين چه فرقي مي كند. به قول مرحوم آيت الله بروجردي يك بحث لفظي است در كل اش، اين را براي اولين بار من مطرح كردم، الان چند سال است سخنراني مي كنم مقاله مي نويسم الان بعضي ها هم در قم به همين ديدگاه من توجه كرده اند، انشاالله بلكه بتوانيم بجاي اينطور بحث ها، بحث هاي عيني بكنيم. فلسفه يك چيز انتزاعي است فلسفه نگاه شماست به زندگي، به جهان، به هر چيزي كه پيرامون تان هست، فلسفه اين نيست كه شما فكر كنيد كه مثلاً مثل افلاطوني الان چكار مي كنند. آن به تو ربط ندارد، تو بايد بداني خانواده يعني چه، ازدواج يعني چه، زندگي يعني چه، مرگ يعني چه، دين، مذهب يعني چه، سياست يعني چه. الان اكثر كساني كه فلسفه مي خوانند يك مقاله راجع به همين وضع زندگي جامعه مان ندارند، اين چه فلسفه اي است. بنابراين تمام هميت من اينست كه ان شاءالله يك نگاه جديد، يك فلسفه جديد باشد، همين اين نيست كه ارسطو چه گفته، ابن سينا چه گفته، كانت چه گفته، من الان معتقدم شبهه كانت خيلي شبهه ي خطرناكي است و روي دنيا هم شديداً اثر گذاشته. ما به عنوان طرفداران اسلام بايد بياييم يك فلسفه ي جدي درستي را مطرح كنيم كه آن شبهه كانت، از بين نبرد، كار مي كنيم تا ببينيم توكل به خدا چه مي شود. بالاخره راهرو كه صد هزار دارد كه ما هيچكدام را نداريم اگر صد هزار هم داشته باشد بايد توكل بكند.
مشق عشق: استاد چه پيشنهادي در این راستا داريد؟
استاد: من در بعضي از مصاحبه ها هم پيشنهاد كردم من 3 چيز بيشتر نمي خواهم از اين مملكت، يكي اجازه اين كار كه قانوني باشد كه بپرسم از دانشگاهها، سوال كنم، اجازه تحقيق را بدهند 2. به من اندازه ي دو تا كارمند امكانات بدهند كه اين تحقيقم بيشتر ميداني است كه بررسي كنم 3.دیگر این که مركزي مثل شوراي عالي انقلاب فرهنگي قول بدهد اين تحقيقي كه من كردم جدي بگيرند و من تحقيق نكنم در خانه ي خودم يا در انبار يك مؤسسه اي خاك بخورد، من در مدت 5-6 ماه نشان مي دهم كه در علوم انساني مخصوصا فلسفه و الهيات بازي مي كنيم و كار خودمان را انجام نمي دهيم و نشان بدهم اگر بخواهيم كار بكنيم بايد چگونه وارد كار شويم اين پيشنهاد من است.
مشق عشق: از دانشجو چه توقعي داريد؟
استاد: من از دانشجو هيچ توقعي ندارم چون دانشجو قشر اثرپذيري است. من حتي وضع سياسي كشور را در كتاب خودكامگي و فرهنگ نقد كردم در اين كه به جوان ها گاهي تكيه مي كند كه بيشتر جنبه تحريك احساسات دارد نه مبناي عقلاني، الان آمريكا نمي گويد اين جوانان آمريكا الان در عراق سربازان ما كشته مي شوند ما چكار كنيم؟ جوان چه مي داند اصلا نام عراق را در عمرش نشنيده ولي اين كارشناسان مسائل سياسي شان هستند كه مي گويند تو الان رفتي منافعت اينطوري تامين مي شود، اينجوري حركت كني كم آسيب مي بيني و به حرف آنها گوش مي دهد. توده ي مردم يك قشر خاصي هستند كارشناس نيستند، انتخابات ما بايد برود روي كارشناسي، اخيرا هم در يك مصاحبه گفتم بنابراين من معتقدم بايد در دانشگاه هاي ما اساتيد فعال باشند، پژوهشگر علمي باشند و فرهنگ عوض كنند، دعوا درست كردن دردي را درمان نمي كند، ما 50 نفر را تحريك كنيم بندازيم به جان آن يكي، آن يكي 100 نفر تحريك كند بندازد جان ديگري بعد آن 50 نفر از من امتياز بگيرند چون دارو دسته ي من هستند و ديگران هم از آن امتياز بگيرد در نتيجه افراد تنبل و فرصت طلب بيايند. ما دخالت سياسي را از محوريت دانشجو منتقل كنيم به محوريت استاد، دانشجو در سايه استاد تمرين بكند، مثل پژوهش، كه بايد استاد انجام بدهد. دانشجو هم سايه به سايه استاد بيايد و ياد بگيرد كه متاسفانه ما خيلي اينها را آسيب زديم، در علوم تجربي نمي گويم بيشتر در فلسفه و علوم انساني است در كار سياسي هم بياييم اساتيد دخالت كنند، آن زمان بازرگان دخالت مي كرد، شريعتي دخالت مي كرد، مطهري دخالت مي كرد، دانشجو هم سينه زن اينها بود، تبليغ فكرهای اينها بود آن ها خط مي دادند دانشجو هم اين خط را گسترش مي داد، اما ما گاهي مي بينيم از يك استاد هم خبري نيست، هي دانشجو بيا ببينم چه مي شود، بابا چه دانشجويي، دانشجو تازه از بغل مامانش آمده به دانشگاه، بلد نيست لقمه بگيرد تا ديروز مادرش براي او لقمه مي گرفت و غذا خوردنش را بلد نيست اين چه مي داند مملكت درباره مسائل كلان چه تصميمي بگيرد، البته در سيستم ما مي گويند كه شما مي گوييد جوان نمي داند، جوان را دست كم مي گيريد. آخر بابا اين جور گفتن كه نمي شود من بگويم بچه ي من انشتين است بابا نمي شود، بايد زمينه باشد، كار كند، مطالعه كند بنابراين ما محوريت را هر چه زودتر از دانشجو به استاد منتقل بكنيم و جوان هم در كنار استاد و زير سايه او تمرين كند.
ما بياييم دو جناح حزب مقبول در جامعه ايجاد كنيم، هر دو معتقد به نظام، هر دو معتقد به قانون اساسي 98% هم برنامه مشترك، 2% هم بگذاريم براي سليقه هاشان كه اين بهتر كار مي كند يا نه. مديريت و كارشناس اين ها را بدهيم دست اساتيد، نقد طرفين را بدهيم دست اساتيد دانشجو هم در زير سايه استاد تمرين كند و فردا استاد بشود جاي استاد بازنشسته يا مرحومش. آخر گاهي مي بينيم الان نمي گويم چند سال پيش رئيس جمهور مي گويد اگر مجلس فلان لايحه را تصويب نكند ديگر مردم مي دانند و او مثلاً مجلس رئيس جمهور را تهديد مي كند با مردم، بابا مردم بايد دخالت كنند ولي كارشناس بايد تصميم بگيرد، تمام احزاب دنيا در دست كارشناس است. توده مردم به ميدان مي آيند با راهنمايي آنها، رأي مي دهند، عامل تغییر قدرتند ولي اصل برنامه ريزي و تصميم گيري مردم نيستند. و مردم هم به كمك آنها به برنامه رأي مي دهند.
مشق عشق: يعني شما مي فرماييد نكات مثبت آنها را بگيريم؟
استاد: بله، بايد در كشور ما هم دو جناح بايد 98 درصد با هم مشترك باشند و دو كارشناس ها آنها هم با هم رفيق باشند يعني الان 98 درصد خواسته حزب جمهوري خواه خواسته حزب دمكرات است. فقط هر كدام با يك سليقه. من شيندم به عنوان شوخي هم بوده بگويم ولي مسأله جدي است گفتند چهار برادرند دارايي شان مشترك است و بيشتر روي امتياز است دولتي نفوذ دارند، دو نفر اين جناح و دو نفر از جناح ديگر. يعني هر كدام بيايند سركار دو نفر از اين خانواده روي كارند و هميشه در صحنه هستند من مي گويم جامعه يايد اينجور باشد. ما چهار برادر داشته باشيم دو نفر يك جور برنامه ريزي كنند براي خوشبختي مجموعه و دو نفر جور ديگر و در نهايت هر چهار تا با هم يك هدف برسند اصلا سعادتمنديم، این طور نیست که اين آن را نابود كند و بالعكس اين ديگري را كافر بداند و او هم اين را نادان بداند اين روش ها روشهاي بدي است كه بايد عبور كنيم.
ما مرامشان را قبول نداريم، فلسفه شان را قبول نداريم، مسيحيت شان را قبول نداريم باطل اندر باطل ولي بايد نكات مثبت شان را بگيريم و نكات منفي را دور بیندازيم. در جامعه ما نبايد يك نفر بيكار باشد و .... اگر صحيح حركت كنيم. الان استاد ما هزارجا تدريس مي كند يك استاد هفتاد ساله ده جا كار مي كند و يك نفر هم نيست که بگوید تو چه جور اين كارها را انجام مي دهي هيچ كدام را هم درست انجام نمي دهد بنابراين بايد كار كنيم.

مشق عشق برای استاد دکتر یثربی آرزوی طول عمر و توفیق روزافزون می کند. و از این که وقتش را در اختیار ما قرار داد بی نهایت قدردان است.
حرف اول:
سلام ؛
شايد زيباترين كلمه اي كه مي تواند عقده از گلوي هر سخني بگشايد همين لغت ساده و بي آلايش «سلام» باشد. سلام هم زيباست و هم سرآغاز زيبايي. و اين زيبايي شايد در ايجاد رابطه اي است كه خود آبستن زيبايي ديگري است و اين بار سلام، از سوي قلم من به قلب پاك و دل همراه شما. دل يك رنگ و همراهي كه مي خواهد با سلامي، سرآغاز حركت جواناني را مژده دهد كه قرار است نسيم جان فزاي شهادت را از طريق نشريه اي به سوي روح و جسم جامعه اي كم حافظه گسيل دارد.
حرف آخر:
گويند دين مبين اسلام قهقهه و بلند خنديدن را بسيار مذموم شمرده است؛ زيرا به هنگام قهقهه كنترل و تسلط انسان به سستي مي گرايد و اين ضعف به همراه نشاط بيش از حدي كه در پي مي آيد، انسان را آماده تخطي و تجاوز از حدود مي گرداند.[1]
و براي زدودن اين اثر قلبي، در روايتي چنين توصيه شده است: « إذا قَهقتَ فَقُل حين تفرَغُ اللهم لا تَمقُتني»
« اگر صداي خنده ات به قهقهه بالا گرفت، بعد از آن كه از اين حال خارج شدي بگو خدايا از من نفرت مكن».[2]
به خيالم برخي پس از انقلاب و دفاع مقدس چنان سرگرم روزمرگي و دنياپرستي شده اند كه كمتر آن روزها را به ياد مي آورند و خنده كنان دچار تخطي و تجاوز از حدود پس از قهقهه شده اند. خدا كند كه پس از اين شادي كاذب به خود بياييم و روزهاي گذشته را كه سراسر ارزش و معنويت است بياد بياوريم و از خدا بخواهيم كه بر ما مردم نفرت نكند؛ و حال جواناني پيشرو اين هدفند كه در سايه علم عاشورايي شهادت و به نام مجمع رهروان وصال، راهي راه وصالي هستند كه جاده اش از جنس معرفت است و مقصدش وصال با همسفري كه نه صداي خنده اش بلند است و نه فراموش كار.
اگر گوش دلت را باز كني و مجان بي قرارت را فرصتي ديگر دهي. اگر وسعت آسمان را به نظاره بنشيني و نجواي سحرگاهي كوه را با نغمه روحاني رود درآميزي و اگر يك قدم از خود برون گذاري و كمي سرت را بالا بگيري عوالمي را خواهي ديد و خواهي شنيد كه از ازل با تو همراه بوده و پرده غفلت مانع رؤيت آن ها مي شد. آنگاه با خود خواهي گفت راستي در اين دنياي به ظاهر بزرگ و ميان اين ادم هاي پرشتاب سهم من چيست و حضورم چگونه معنا پيدا مي كند. به آغاز راه بشر كه مي نگري از همان روزهاي اول خلقت ميلي را مي بيني كه آدم را به زيان خواهي مي خواند و در كنار آن نگاهي را حس مي كني كه از آن بالا ها انسان را به سمتي ديگر و ميداني وسيع تر دعوت مي كند. در گوشه اي قابيل را مي بيني كه نمونه بارز ميل نخستين و بازنده ميدان است و در كناري هابيل را مشاهده مي كني كه با وفا به عهد عبوديت كه چيزي جر تسليم و خلوص در برابر اوامر و؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
كمي پيش تر كه مي آيي ابراهيم و اسماعيل را مشاهده مي كني كه در كنار هم مثال بارز آن نگاه و ميل دوم هستند. تا اينكه نگاهي عميق به صحراي گرم كربلا مي اندازي باز هم حسين عليه السلام و يزيديان در دو سوي مخالف اين مسير قرار گرفته اند و گويا مي خواهند حقيقت غربت بشر و كيفر غفلت انسان را در همين جهان برايت آشكار كنند. براستي اين تابلوها كه خدا براي عبرت و آگاهي بشر رسم نموده بايد هم چنان دور از چشم باطن بشر امروز باشد يا بايد درس ايثار و تسليم را هم چنان در دبستان توحيد قرا گت و شهادت را رمز نهايي توفيق در مسير رضاي الهي دانست. قضاوت با شما اما بياييد تا راه سرخ شهادت و درس اخلاص و فداكاري از يادمان نرفته و عطر شهدا مشام جانمان را نوازش مي دهد توشه اي برگيريم و تأسي از هدف والاي آنان را وظيفه خود بدانيم چرا كه تنها راه رهايي ما از تاريكي هاي خودخواهي و جهل دل سپردن به نواي روحاني شهدا و گام برداشتن در مسيري است كه رضاي آنان و خداوند را در پي دارد چرا كه انان اين راه را برگزيدد و به اراده الهي به هدف والاي كمال دست يافته اند.سرنوشت بشر از همان آغاز با خون رقم خورد. و حماسه سازان عرصه ايثار كساني بوده اند كه مهر عزت و آزادگي را با خون پاك خود بر صحيفه دب هاي بيدار و جان هاي آگاه زده اند. اري هابيل هيچ گاه از حسد و كيد قابيل ها در امان نبوده اند و جالب اينكه مرام و مسلكشان برخلا خود خواهي ها و دسيسه پيروان شيطان همواره زنده مانده و تأسي از راهشان افتخار تمام عارفان و آزادگان در طول حيات پرفراز و نشيب انسان بودهو در اين راه اسماعيل ها به مسلخ شتافته اند و ابراهيم ها از آزمايش الهي سربلند بيرون آمده اند تا گوهر ايثار و حق خواهي در سايه تسليم در برابر رضاي الهي هم چنان بدرخشد و مخالفت با هوي قدم اول سلوك و عروج به سوي حضرت حق بحساب آيد و اينگونه بود كه حسين عليه السلام اسماعيل خود را بر روي دستان ارادت به آستان احديت تقديم كرد و شهيدان ما دفدوان همان هدف و مسير سراسر عزت و بالندگي اند. شهدا آخرين ميراث ماندگار ما از عهد ابتلا و ظفر در عصر تاريك خود محوري و خدا ستييزي به حساب مي آيند كه بار ديگر راه حسين عليه السلام را زنده كرده و پيام جاودان او را در گوش جهانيان زمزمه كردند تا اين مسير در هياهوي مكتب ها و اهداف ناچيز بشري هم چنان تداوم يابد و اقتدا به هابيل ها و اسماعيل ها تنها راه خلاصي از جور ظالمان و مكر كافران باشد و اينك زمان آن است كه با عزمي راسخ تر و اراده اي قوي تر لباس همت بر اندام جان خود پوشاند . و با تمسك به ريسمان محكم وايت و توجهي بيشتر به درس دشادت و شهادت اين مسير سرخ را هم چنان ادامه داده و با زنده نگه داشتن ياد شهدا در هر مكان و زماني دين خود را به آن رادمردان ميدان بندگي و واصلان حقيقي بارگاه ربوبي ادا كنيم و يادمان نرود كه بركت حضور شهدا و التزام عملي به آرمان آن ها تنها راه سعادت و والاترين هدفي است كه يك انسان متعد براي عقب نماندن از قافله هور بايد به آن ها توجه داشته باشد.
اين داستان واقعي است...
پس هماهنگي هايي كه از قبل تدارك ديده شده بود با آقا اشمت الله جندقيان در رابطه با ابعاد شخصيتي فرزند شهيدش به گفتگو نشسستيم. در لابه لاي صحبت هاي آقاي جندقيان واقعه اي تشريح گرديد كه در زيل از زبان خود اسشان بازگو مي گردد:
ساليان سال گذشته بود و حالا ديگر ابوالفضل جوان رشيدي بود كه هم درس مي خواند و هم در كارها به من كمك مي كرد در آن سال ها وضع آن چناني نداشتم و با كارگري و مشقت زياد مخارج زندگي را تأمين مي كردم. ابوالفضل عضق و علاقه وافري به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام داشت. آن اواخر خيلي دلش مي خواست كه به پابوس امام رضا عليه السلام برود و از نزديك حرم آن حضرت را زيادت كند ولي وضعيت به گونه اي بود كه انجام اين كار ميسر نمي گرديد. وشرايط مالي اين اجازه را به او نمي داد. جنگ آغاز شده بود و ابوالفضل راهي جبهه ها گرديد و پس از مدتي در عمليات به درجه دفيع شهادت نايل آمد. پس از اطلاع از اين موضوع خود را براي مراسم استقبال از جنازه او آماده كرده بوديم و قرار بود در فلان تاريخ پيكرش را به ما تحويل دهند تا تشييع شود. روز موعود فرارسيد اما خبري نشد. موضوع از طريق بنياد شهيد پيگيري گرديد و قرار بر آن شد كه پس از تحقيقات به ما خبر بدهند. چند روزي گذشت و به ما خبر دادند كه جنازه ابوالفضل در مرز تحويل مقامات ايراني شده است. اما از بعد آن فعلا خبري در دسترس نيست. پيگيري ها با شدت بيشتري ادامه يافت و بالاخره مشخص گرديد كه در تقسيم جنازه در مرز و اعزام آن به زادگاهش ظاهرااشتباهي دخ داده است. و پيكر ابوالفضل به شهر مشهد مقدس انتقال داده شده است. آري جنازه پاك شهيد ابوالفضل جندقيان بيدگلي در شهر مشهد و در جوار مقدس بارگاه امام رضا عليه السلام همراه با ساير شهداي مشهد طواف داده شده و تشييع مي گردد. و سپس به شهرستان آران و بيدگل انتقال پيدا مي كند. و يك بار ديگر در طي مراسم باشكوهي تشييع و به خاك سپرده مي شود.
آقاي اشمت الله جندقيان پس از مدتي بعد از گفتگو مرحوم مي گردد.
سرگذشت زندگي سردار شهيد علي اربابي
در اول ارديبهشت شال 1336 و در دامن خانواده اي مذهبي و ساده زيست به دنيا آمدم و زير سايه پدري زحمت كش و مادري فداكار پرورش يافتم. از همان كودكي در خانه به شغل قالي بافي مشغول شدم و همزمان با آن تحصيلاتم را در مدرسه شبانه ادامه دادم. پس از دوره ابتدايي براي كاستن از بار هزينه هاي خانواده در كارگاه آجرپزي مشغول به كار گرديدم تا اينكه به خدمت سربازي اعزام شدم و پايان خدمت من همزمان شد با اوج مبارزات مردم عليه رژيم شاه كه بنا به وظيفه شرعي و ملي خود در اين تظاهرات شركت كردم. بعد از انقلاب در پاسگاه ژاندارمري آران و بيدگل به عنوان پاسدار انقلاب اسلامي شروع به فعاليت كردم تا اينكه در تاريخ 3/4/1359 به سازمان حفاظت محيط زيست معرفي شدم و مدتي در رشت و بعد از آن در كاخ سعدآباد و منطقه سياه كوه به عنوان سرپرست شكارباني به خدمات خود ادامه دادم. سرانجام در نيمه دوم سال 59 تصميم به ازدواج گرفتم كه ماحصل آن سه فرزند برومند و متفهد مي باشد. اما در همين زمان آتش جنگ تحميي شعله ور شد و با وجود آگاهي كامل نسبت به سلاح ها و تاكتيك هاي جنگي براي آمادگي بيشتر جهت حضور در جبهه عازم پادگان اموزشي اصفهان و شهركرد براي تكميل آموزش هاي نظامي شدم. بعد از آن در اشكر مقدس امام حسين عليه السلام به عنوان معاون زرهي به فعاليت برداختم كه نتيجه آن حضوري فعال در عمليات هاي رمضان، والفجر مقدماتي، محرم (كه در اين عمليات از ناحيه سر مجروح شدم) و والفجر 4 بود. پس از اين مراحل به عنوان مسئول يگان دريايي لشكر قمر بني هاشم شروع به كار نمودم كه حاصل آن حضور در عمليات هاي خيبر، بدر، والفجر 8 و كربلاي 4 و 5 بود. تا اينكه در عمليات كربلاي 5 مورد حمله شيميايي دشمن قرار گرفته و مجروح شدم. در نهايت به عنوان فرمانده گردان علي بن ابي طالب عليه السلام به لشكر 8 نجف اشرف منتقل شدم و در عمليات هاي والفجر 10، فاو و بيت المقدس فرماندهي گردان را بر عهده داشتم. عاقبت در عمليات بيت المقدس 7 شاهين اقبال بر دوشم نشت و به مقام رفيع شهادت نائل شدم و حاصل حضور من در دفاع مقدس شركت فعال در 13 عمليات به مدت هفتاد و دو ماه بود.
قرآن و عترت
الحديث
اميرالؤمنين علي عليه السلام:
در روز جمل خطبه اي خواندند تا اينكه فرمودند: هيچ كس مرگ را نمي تواند از خود دور كند و هيچ كس نمي تواند از آن قرار كند و كسي كه نميرد كشته مي شود، و بهترين مرگ كشته شدن است. قسم به آن كسي كه جانم بدست اوست هزار ضربت با شمشير ( در راه خدا) بر من آسان تر خواهد بود از مرگ بستر.
سوره آل عمران آيه 169 و 170
هرگز كساني را كه در راه خدا كشته شده اند مرده مپندار، بلكه زنده اند و نزد خدايشان متنعم خواهند بود.(169)
آنان به فضلي كه خداوند نصيبشان نموده شادمانند و به آنان كه هنوز به آن ها نپيوسته اند (و بعدا بسويشان خواهند شتافت) بشارت مي دهند كه هيچ ترسي بر آن ها نيست و هيچ غم مخورند.(170)
مجمع رهروان وصال ؟
چقدر نوشتن كلمه شهيد آسان و جاري كردن آن بر زبان ها اسان تر و چقدر درك اين كلمه سخت و معني كردنش سخت تر است. شهيد ، شهادت ، كلمات غريبي هستند كه در اين زمانه كمتر به گوش مي رسند. ورق هاي تقويم را كه مي زنيم به شهريور مي رسيم اغاز هفته دفاع مقدس، كلمه اي كه فقط در يك هفته خلاصه مي شود. چه آسان از كنارش گذشتيم. نمايشگاه، يادواره ، ديدار با خانواده شهدا و گلباران مزار شهيدان در هفته اي خلاصه مي شود و بس. بازها شنيده ايم فرهنگ جبهه، فرهنگ شهيد و شهادت اما هرگز آن را تجربه نكرده ايم. اين فرهنگ را كجا مي فروشند. در كدام بازار. كدام مغازه؟ از كجا نشاني آن را پيدا كنم؟ در كدام سايت؟ دست دارم شهيد را بشناسم؟ دوست دارم ديگر اين واژه برايم غريب نباشد؟ مي خواهم با شهيدان دوست بشوم؟ با آن ها زندگي كنم؟ اما راه و آدرسش دا گم كرده ام. قدم هايي براي پيدا كردنشان برداشتيم و به اطرافيانمان اعلام كرديم كه دنباله رو راه چه كساني هستيم. آري گفتيم ما پيرو راه شهيدانيم. در شماره هاي آينده نشريه با مجمع رهروان وصال، اهداف و برنامه هاي آن بيشتر اشنا خواهيم شد. منتظر باشيد همانطور كه منتظر حضور سبز شما در بين جمع خود هستيم.
ان شاءالله
رد پايي از پايمالان خون شهدا؟!
شايد بتوان به جرأت ادعا كرد كه ارتجاعي ترين حركتي كه بعد از انقلاب شكل گرفت و به گفتمان مسلط جامعه تبديل شد همان اشرافيگري است. نسب اشراف لا انقلا اسلامي بر چند گونه است. دسته اي كماكان بدون اينكه كوچك ترين تأثيري از تكان هاي انقلاب پذيرفته باشند بر رول سابق مشغولند. براي اين عده فرقي نمي كند كه جنگي رخ داده است و يا عده اي از بهترين و پاك ترين جوانان اين مملكت در خون غلطيده اند. و همچنان بر عشرت خود مشغولند. دسته دوم اشراف كساني هستند كه در سايه تحولات جنگ 8 ساله بر اوضاع اقتصادي كشور به نان و نوايي رسيدند. و يك شبه ره صد ساله را رفتند. بار خود را بستند و سپس قاطي جماعت شدند تا مسي گمان ناصواب درباره شان نداشته باشد. اما دسته سوم كه مختص جوامعي است كه مذهب و ازرش هاي آن در آن ها با اهميت تلقي مي شود اشراف مذهبي هستند. همه چيزشان شبيه همان اشراف ؟؟؟؟؟؟؟؟ است و تنها امتيازشان بر گونه هاي ديگر در آن است كه اينان مقيد پاره اي از قواعد ديني هستند و هر از گاهي دست بر جيب كرده و عطايي نيز مي كنند. آن ها زر اندوزي را توليد ثروت معنا كردند. كاخ نشيني را براي كوخ نشينان « هذا من فضل ربي» معنا كدند و زد وبند و دلال بازي را با «مومن بايد زرنگ باشد» رنگ انساني و اخلاقي بخشيدند. آن ها مشتاقانه منتظرند تا هرچه سريع تر سوت پايان انقلابيگري زده شود چرا كه گمان مي كنند به هر چه مي توانسته اند رسيده اند. امروز در آستانه دهه چهارم انقلاب بايد كاملا هوشيار و بيدار باشيم و نگذاريم كوچكترين ضربه اي از جانب آن ها به انقلاب اسلامي كه ثمره خون هزاران شهيد است وارد آيد كه درحقيقت اين حركت ازتجاعي (اشرافيگري) همچون خوره اي به جان انقلاب افتاده است.
ناگفته هايي از صدور حكم امام خميني (ره) درباره تشكيل نيرهاي سه گانه سپاه
سپاه پاسداران كه زمان شروع جنگ يك نيروي 30 هزار نفري بود و بيشتر در استان هاي مرزي و مناطق بحران مستقر بود در سال دوم جنگ به يك روند رشد تصاعدي دست يافت. در چنين شرايطي برخي از محافب سياسي با زمزمه هاي تلخي همچون سپاه مي تواند كار جنگ را تمام كند ولي نمي كند تا امكانات بيشتري بگيرد. و يا فرمانده سپاه به دنبال دردست گرفتن فرماندهي كل نيروهاي مسلح است، فشار روحي مضاعفي را بر فرماندهان سپاه وارد مي كند. در همين حال جلسه با حضور فرماندهان ارشد سپاه و ارتش در جماران تشكيل مي شود ولي غيبت معنادار محسن رضايي نگاه امام را متوجه دغذغه هاي مديريتي و سياسي فرمانده سپاه مي كند. مدت نسبتا كوتاهي بعد از اين جلسه حاج احمد آقا يادگار امام (ره) « در گفتگو با محسن رضايي از او مي خواهد كه نامه اي به حضرت امام (ره) بنويسد و خواستار تشكيل سه نيروي زميني ، هوايي و درياي در سپاه شود» تا نياز هميشگي سپاه به امكانات لجستيكي ارتش مرتفع شود. نامه در تاريخ 15/6/64 نوشته مي شود و به خدمت حضرت امام (ره) ارسال مي گردد. امام قبل از پاسخ به نامه فقهاي شوراي نگهبان را به حضور مي پذيرد تا نظر فقهي و حقوقي آن ها را در اين باره جويا شود. آن ها پس از بررسي موضوع عدممغايرت اين تصميم با اصول قانون اساسيرا به اطلاع امام مي رسانند. پس امام در مورخه 26/6/1364 طي حكمي به فرماندهي سپاه پاسداران مأموريت مي دهد كه هر چه سريع تر سپاه پاسداران را مجهز به نيروهاي هوايي، زميني و دريايي قوي نمايد تا در موارد لازم با همكاري و هماهنگي با ارتش جمهوري اسلامي از مرزهاي زميني، هوايي و دريايي كشور حفاظت نمايند.
با مسئولين ...
در ماه مبارك رمضان امسال همزمان با شروع هفته دفاع مقدس همگان شاهد افتتاح نمايشگاهي با محوريت موضوع دفاع مقدس و شهدا با نام ميعادگاه عشق بوديم و ميعاد گاه عاشقان محمدهلال (ع) كه به همت و تلاش اعضاي محترم پايگاه صاحب الزمان بيدگل در محوطه زيارت هفت امامزاده (ع) بر پا گرديد. نمايشگاه عليرغم كمبود امكانات و تنها متكي بر نيروي عشق و اخلاص ، غني از فرهنگ دفاع مقدس، پرمحتوا و جذاب بود بود كه توانست بر خلاف برنامه هاي قبلي سنت شكني كند و سيل عظيم بازديد كنندگان را به سوي خويش جذب نمايد.
در نمايشگاه، ؟؟؟؟؟؟ از تزيينات و امكانات نمايشگاهي ان چناني نبود ولي محيط نمايشگاه و جو غالب آن گيرا بود و با صفا و ديني نبود مگر به مدد خود شهيدان. لذا از مسئولين محترم شهرستان خاصه نهادهاي ذي ربط و مرتبط با موضوع صميمانه خواستاريم تا اين گونه فعاليت ها را در سطح شهرستان بيش از پيش مورد توجه قرار داده و با حمايت هاي نه تنها مالي بلكه معنوي خود موجبات دلگرمي هر چه بيشتر برگزار كنندگان و زحمت كشان عرصه پايداري را فراهم نمايند.
كه همانا تقويت فرهنگ دفاع مقدس و فرهنگ شهادت تقويت هرچه بيشتر پايه هاي نظام جمهوري اسلامي ايران محسوب مي گردد. و تداوم و صلابت آن با قدم نهادن در مسير اهداف شهدا و فرهنگ شهادت گره خورده است. و اين همان موضوعي است كه استكبار جهاني از مقابله با آن عاجز مانده و در صدد تضعيف آن مي باشند. هوشيار باشيم و با تقويت هرچه بيشتر فرهنگ دفاع مقدس و فرهنگ شهادت تمامي نقشه هاي آنان را بر ملا و ناكار آمد سازيم.
ان شاءالله.
- همزمان با هفته دفاع مقدس نمايشگاهي تحت عنوان ميعادگاه عشق از تاريخ 31شهريور الي 12 مهرماه با همت و تلاش پايگاه صاحب الزمان (عج) بيدگل در محوطه زيارت هفت امامزاده عليهم السلام برپا گرديد. اين نمايشگاه كه همزمان با دهه سوم ماه مبارك رمضان مصادف بود در برگيرنده ماكت عمليات كربلاي 5 عرضه محصولات فرهنگي در كنار برگزاري مراسم دعاي كميل و دعاي سمات در طول مدت برگزاري بود كه مورد استقبال وسيع بازديد كنندگان قرار گرفت.
- در هفته دفاع مقدس نمايشگاهي با نام ميعادگاه عاشقان به همت حوزه يكم اميرالمومنين عليه السلام آران جوار آستان امامزاده هلال عليه السلام برگزار گرديد. كه با به تصوير كشيدن خاطرات دفاع مقدس از طريق عكس و پوستر ياد آن روزها و شهدا و رزمندگان حاضر براي بازديد كنندگان تداعي گرديد كه با استقبال خوب مردم مواجه شد.
- مراسم تشييع و تدفين پيكر 3 شهيد گمنام تحت عنوان پيشواز لاله ها، 4 آبانماه از مسجد صفاري كاشان به سمت دانگاه علوم پزشكي برقرار گرديد. مراسم وداع همزمان با مراسم عزاداري شهادت امام صادق عليه السلام همراه با خاطره گويي سرداران دفاع مقدس بر سر مزار شهداي گمنام برگزارشد.
- نمايشگاهي تحت عنوان انتظار تا شهادت در محوطه دانشگاه علوم پزشكي كاشان تا 13 ابانماه داير بود كه با استقبال خوب مردم به ويژه دانشگاهيان عزيز برگزار شد.
- جلسه بزرگداشت شهدا همزمان با سالروز عمليات كربلاي4 و استقبال از ماه محرم در مسجد اعظم محقق در حال برنامه ريزي مي باشد كه انشاءالله به ياري حق در مومين روز از فصل زمستان شاهد برگزاري با شكوه آن خواهيم بود.
- به منظور ارائه تسهيلات محتوايي به علاقه مندان عرصه ايثار و شهادت بانك موضوعي فرهنگ ايثار و شهادت به آدرس www.navideshahed.com (نويد شاهد) در دسترس كاربران قرار مي گيرد.
- بر اساس آخرين نظر سنجي عمومي مجمع رهروان وصال 61درصد از 117 شركت كننده در نظرسنجي تضعيف روحيه شهادت طلبي را به عنوان تهاجم فرهنگي جديد استكبار جهاني انتخاب نمودند.
باز مي گويم تو را رازي زمردان بلا
شمع دارد بر زبان صد قصه از پروانه ها
باز خشم عاشقان طوفان كند در دل به پا
باز خون جاري شود در راه سرخ كربلا
باز خواند آيه أمّن يجيب آن مرد رزم
تاشود حاجات با اعجاز اخلاصش روا
باز رسوا مي كند قابيل را تلبيس نفس
مي شود هابيل رد با نور صدق از ورطه ها
باز عاشق مي كند نجوا به شب ها با خدا
باز دل خواهد شد از همراهي غم ها رها
باز بندد بار، درد از سينه با تكبير شوق
باز نوشد جان زشهد عشق با جام رضا
باز در گوش است پيغامي ز ياران سحر
كه اي اسيران را، معنا كي شود طي بي ولا
آن دليران در سپاهي بي كران مردان ؟؟؟؟
سربداران پاسداران حقيقت هر كجا
صف به صف گردند بس درگير با دشمن كه هست
جايشان بر تارك عرش از تسلط بر هوي
حق شده با همت آنان ز باطل گر جدا
وصل شان باشد سپردن جان به ميدان فنا
آن بلاجويان دنيايي كه ما داريم خوش
چون پرستو پر زدند از شوق تا عرش خدا
مقتدايان ملك پيغمبران نه فلك
آيه هاي نور عطر يادشان دارد فضا
شب شكن مردان حق در كربلاي پنج و هشت
راهيان نور تا بيت المقدس نينوا
كز دو عالم بود تنها دلخوشي شان ذكر يار
تكيه بر الطاف داور در گذر از هر بلا
روي گردان از جهان وز چشمه اخلاص مست
نامشان جاويد باشد يادشان در دل به جا
كارشان ايمن چه بود از يار دائم دم زدن
از همه دل كندن و رفتن بسوي ناكجا
ادامه مطلب
دیگرمیان کوچه ها چون تو کسی یک مرد نیست
آهی درون سینه ها گم کرده ره چون گرد نیست
درپیش تو جمع دلی ،حیران وسرگردان همی
دل روی دل ، آری دگر صحبت زفردا ً فردنیست
آخرفشار پای تو بر روی دل غم را گرفت
جاپای تو برروی دل، دردست وچون یک دردنیست
ازبهربی یاری دلم درسینه غوغا می کند
غوغای دل کاری بکن ،کاری که دردل طرد نیست
خارم به گل درآتشت ،خاری که طنازی کند
آتش به سردی می شود،سردی که دردل سرد نیست
گل چون بهاران می شود لب غنچه را وا می کند
لب واکن ای تنها گلی ،که اندر بیابان زرد نیست
با این "سکوت" وبی کسی،جانا کجا دردی دواست
جانم بگوید بی کسی چون توکسی یک مرد نیست
سکوت 14/11/1386 شهرستان آران وبیدگل
سلام
شاید خیلی زود باشد که بخواهم خودم رادرزمره ی شاعران ببینم چون وقتی به حافظ وفردوسی شاعر می گویند قطره را دریا خطاب کردن خطاست .ولی قطره ازجنس دریاست
معتقدم کمترکسی حاضر می شود شعر بگویدتا اینکه شاعر باشد.من براین باورم که اصولاً شعراء برای دلشان شعر می گویند.و دل شاعر همیشه یک جور نمی زند.خوشحال می شود، غمگین می شود کم حال می شود و...
به ائمه اطهار خصوصاً حضرت صدیقه کبری فاطمه ی زهرا ء سلام الله علیها وحضرت سیدالشهداء علیه السلام عشق می وزم وبرایشان شعرهایی سروده ام.
بنده ازکودکی عاشق شعروادبیات بوده ام و هر ازچندگاهی شعری سروده ام.
به سبک وسیاق شعراء برای خود تخلصی انتخاب کرده ام که منتهای آرزوها وآمالم درتمام عمر وحتی بعدازمرگ می باشد."سـکـــــــــــــوت"
"سکوت"دریای عرفان، آرامش،وجود،وبقای روح
"سکوت" تنها ملجاء وپناه
"سکوت "خلوتگاه من وخدا
"سکوت" حرف های نگفته است،وچه قدرما حرفهای نگفته ونهفته داریم
"سکوت" پایان نیازهاست
"سکوت"....
سال نو را به همتون تبریک می گم شاید به نوعی همه شما که دستی در کار رسانه دارید یا حداقل اخبار نگاه می کنید با محمد دلاوری آشنا باشیدچندی پیش دوست عزبزم جناب آقای حمدی سردبیر نشریه مشق عشق با حضور درواحد مرکزی خبربا ایشان مصاحبه ای داشته اند .
بنده به عنوان مدیرمسئول نشریه مشق عشق ازجناب آقای دلاوری کمال تشکررادارم.
اعترافات یک راپورتچی ٭
گفت
و گو با محمد دلاوری خبرنگار واحد مرکزی خبریحیی حمدی
عکس:علی مهدی زاده

چهره وصدایش بیشتر از نامش آشناست اصالتا˝تویسرکانی بزرگ شده تهران ونام روستای اجدایش آرتیمان ٬ فارغ التحصیل شیمی کاربردی است گزارش های جذابی را تهیه می کند کارهایش منحصر به فرد است با اینکه برای همه بخش های خبری گزارش تهیه میکند اما همه اورا با 20:30 میشناسند این را خود او هم می گویداما چیزی که از همه اینها مهمتر است تواضع فوق العاده اوست در کل آدم دوست داشتنی است محمد دلاوری در یک بعد ازظهر در واحد مرکزی خبر پذیرای ما بود همیشه سوال میکند اما این بار جواب داد. آنچه در زیر می آید گفتگوی ماست با آقای خبرنگار
مشق عشق: آقای دلاوری می خواهیم بیشتر شما را بشناسیم
دلاوری: سال 72 که من دانشجوی شیمی بودم کارم را با روزنامه کیهان آغاز کردم. به صورت پاره وقت برای صفحه فرهنگ مقاومت مطلب می نوشتم. بعد در همین روزنامه چند تا سرویس عوض کردم: گروه ادب و هنر، معارف، گزارش، حدود سال 79 به واحد مرکزی خبر آمدم. اینجا هم چند تا گروه عوض کردم تا اینکه الآن خبرنگار گروه سیاسی واحد مرکزی خبر هستم.
مشق عشق: چطور شد که به واحد مرکزی خبر آمدید؟
دلاوری: در یک مقطعی اقای دکتر جبلی مدیر واحد مرکزی خبر بودند، که قصد داشت تیمی را ایجاد کند و نسبت به روزنامه نگاران هم نظر خاصی داشت. به یک واسطه از ما خواست بیاییم اینجا، ما هم آمدیم و ماندگار شدیم.
مشق عشق: کیهان رابطه اش با صدا و سیما خوبه که خبرنگارانش می آیند صدا و سیما؟
دلاوری: دو تا از دوستان ما دوره آقای جبلی آمدند صدا و سیما همانها شدند واسطه، یعنی نمی شود گفت کیهان رابطه اش خوبه، می شود گفت از قضا که دو تا از همکاران ما آمده بودند اینجا، طبیعتاً ما را می شناختند و ما را آوردند، منتهی کیهان گذرگاه خیلی از رسانه ها بوده، خیلی ها آمدند کیهان و بعد به رسانه های دیگر رفتند.
مشق عشق: شما رشته تان شیمی است ولی کاری را انتخاب کردید که متناسب با آن نیست، علاقه مند به خبر بودید یا روزنامه نگاری که به این حیطه وارد شدید؟
دلاوری: من به خبر علاقه نداشتم، به نویسندگی علاقه داشتم، خوب روزنامه هم فضای خیلی خوبی داشت برای این کار، از قضا آقای فرهنگی را یکبار دیدم، ایشان یکی از آدم های مهمی است که در موضوع ادبیات مقاومت کار می کنند. آقای فرهنگی یکی از مطالب من را دید و معرفی کرد به روزنامه و ادامه ماجرا.
مشق عشق:آقا دلاوری در دوران دانشجویی در نشریات دانشجویی هم فعالیت روزنامه نگاری داشتید؟
دلاوری: ما نشریه دانشجویی خیلی قوی نداشتیم، یک نشریه علمی داشتیم من در این حد که مشاوره هایی به آنها می دادم ولی به طور فعال نه. چون ما تا آمدیم چشمامون رو باز کنیم در یک نشریه حرفه ای بودیم و شاید آن خلاء را نداشتیم که آنجا کار کنیم.
مشق عشق: به عنوان یک خبرنگار برای ما خبر را تعریف کنید؟
دلاوری: من راستش هیچ وقت این تعاریف را در ذهنم حفظ نکردم منتهی آنچه که از خبر می فهمم همان اطلاعاتی است که عموماً مورد نیاز آدم هاست. به شرطی که دارای تازگی هم باشد، تعریف من اینه، ولی خوب تعاریف متعددی است و این قدر هم مختلف است که معمولاً خود اساتید هم به جمع بندی نرسیده اند.
مشق عشق: و خبرنگار...
دلاوری: کسی که به دنبال آن اطلاعات است. ( با خنده)
مشق عشق: شما موفقیت خودتان را در چه چیزی می بینید؟
دلاوری: من خودم را خیلی موفق نمی دانم! منتهی اگر دیگران این احساس را داشته باشند، یکی به خاطر علاقه من به خواندن بوده یعنی بیش از آنکه دنبال حرف زدن باشم یا تولید کردن، علاقه مند بودم که مصرف کننده باشم و بخوانم، سعی کردم زیاد بخوانم، دوم اینکه فکر کردم که نایستم یکجا، یعنی اگر یک گامی را برداشتم سعی می کنم گام بعدی را هم بردارم، بعد هم دوست داشتن است دیگر، ممکن نیست شما یک چیزی را دوست داشته باشید و در آن رشد نکنید یا موفق نشوید.
مشق عشق: اگر مخاطب شما بخواهد کارهای شما را نقد بکند، چطوری می تواند نقد خود را انتقال بدهد؟
دلاوری: من یک وبلاگ(mdelavari.blogfa.com) دارم که فکر می کنم بهترین راه آن باشد، منتهی جالبه بگم من هر جا رفتم خواهش کردم که بیان و نقد را شروع بکنند، ما واقعاً نقد جدی خبر تلویزیونی نداریم، عموماً یا مخالف اند به شدت و بدون گاهی استدلال، یا موافقند به شدت و بدون آگاهی و استدلال. گاهی مقالاتی جایی چاپ می شود که بخش های خبری یا خبر در تلویزیون را نقد و بررسی می کنند، منتهی کسی که یک حلاجی دقیق کرده باشد و خودش هم دستی بر آتش داشته باشد و بتواند راه حل عملی بدهد کمتر است. شاید یکی از علت هایش این است که خبر تلویزیون محصور شده به این جام جم و طبیعی است که متخصص اش بیرون خیلی کم است، اغلب یا از دید سیاسی نگاه می کنند و سیاست ها را نقد می کنند که ما مسئولش نیستیم، کس دیگری است که سیاست گذار است، از این بابت خیلی کم است.
مشق عشق: پس نقد جدی از شما نشده
دلاوری: چرا انتقاد تند سیاسی شده ولی عملی نه
مشق عشق: در مقابل این انتقادها چطور برخورد کردید؟
دلاوری: من ذاتاً آدم صبور و آرامی هستم و علاقه مندم به انتقاد، حتی اگر انتقادش تند باشد، به نظرم هیچ اشکالی نداره همین که شما بدانید، مخاطب چه جوری فکر می کند خود ارزش است، حتی اگر نتوانی توقع اش را برآورده کنی.

مشق عشق: در رسانه ملی سانسور خبری هم وجود دارد؟
دلاوری: در تمام رسانه های دنیا سانسور وجود دارد!
مشق عشق: اگر وجود دارد نظر شما چیست؟
دلاوری: به نظرم سانسور کلمه مناسبی نباشد، می شود گفت دروازه بانی خبر، منتهی این مقوله ای است که خیلی پیچیده است و خیلی ابعاد دارد، خیلی ساده اگر به شما بگویم عناصر فرهنگی هر جامعه ای تعیین می کند که رسانه چه موضوعاتی را مطرح بکند و از چه حذر بکند و سیاست های حاکم بر آن رسانه که از آن گریزی نیست، ولی گاهی زیادی غلیظ می شود، این عیب است، گاهی آلوده می شود به سلیقه های شخصی ما، این عیب است، گاهی می گویند کلاه را بیار می رویم سر را می آوریم، این عیب است، وگرنه اینکه همه چیزها قابل پخش نیست قاعده ای است که در تمام دنیا وجود دارد.
مشق عشق: شما همچین چیزهایی داشتید که قابل پخش نباشد؟
دلاوری: بله
مشق عشق: شما تهیه بکنید و اجازه ندهند؟
دلاوری: ما بعد این همه سال می دانیم که چه چیزی قابل پخش هست یا نه و معمولاً اینجوری نیست که کسی جلوی ما را بگیرد، ولی بوده مواردی که ما در نظرمان پخش بوده ولی مدیران موافق نبودند.
مشق عشق: پیش آمده شما مشکلات مردم را در قالب یک گزارش یا خبر بیان کنید و مسئول به شما اعتراض کند و در کل بازخورد خوبی نداشته باشد؟
دلاوری: اگر نخواهید اسم مسئول را بگویم، بوده مواردی که این مسئله را مطرح کردیم، به مسئول مربوطه برخورده و ناراحت شده!
مشق عشق: بخش خبری 20:30 چگونه بوجود آمد؟
دلاوری: بخش خبری 20:30 مثل همه بخش های خبری جرقه اش به ذهن یکی دو نفر رسید و بعد روی آن بحث و بررسی کردند و قالبش در آمد و بعد هم که شروع شد، چکش کاری شد، بعضی بخش ها اضافه شد، بعضی کم شد و حالا شکل فعلی را دارد.
مشق عشق: به نظر خودتون موفق بوده؟
دلاوری: بسیار موفق بوده، از بازخوردی که از مردم می گیریم، با اینکه ما در واحد مرکزی خبر و همه بخش های خبری کار می کنیم و در بخش های مختلف دیده می شویم؛ در بیرون ما را با 20:30 می شناسند.
مشق عشق: عقبه فکری و حمایتی این بخش خبری چه کسانی هستند؟
دلاوری: ما به حمایت خاصی احتیاج نداریم. ما وظیفه مان است که اینجا کار بکنیم! حمایت به معنای چی؟
مشق عشق: شما بعضی چیزها را در 20:30 مطرح می کنید که در بخش های دیگر مطرح نمی شود؟
دلاوری: خوشبختانه بعد از اینکه اتفاق بیفتد ما دادگاه نمی رویم، یک نفر هست که هی دادگاه می رود راه به راه، خودش هم از خودش حمایت می کند.
مشق عشق: بعضی ها 20:30 را به سیاسی کاری متهم می کنند! از هر دو طیف سیاسی کشور؛ واقعاً اینطور است؟
دلاوری: شاید عده ای از ما توقع دارند مطابق سلیقه سیاسی آن ها عمل کنیم، این ممکن نیست، منتهی آنکه ما رامتهم به سیاسی کاری می کند، کی می کند؟ آیا آن شخص از سیاسی کاری مبرا است یا نه خودش اصلاً جز بازیگران عرصه سیاسی کاری است. به نظرمن نظر این شخص خیلی قابل توجه نیست چون داره شطرنجش را بازی می کنه. اما اگر 20:30 یک نقد علمی بشود و بگویند که به لحاظ سیاسی دچار این خبط و خطاست با توجه به اینکه به هر حال 20:30 در سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران کار می کند که خط مشی خودش را دارد، اگر نقد علمی شود بله ممکن است دچار این انحرافات شده باشد؛ ولی من واقعاً نمی توانم از موضع سردبیر 20:30 حرف بزنم چون من جزیی از این خانواده ام!
مشق عشق: به نظر شما موفقیت 20:30 بخاطر این نیست که به حاشیه زیاد توجه دارد و خوراک زرد برای مخاطب مهیا می کند، برعکس سایر بخش های خبری؟
دلاوری: خوراک زرد با حاشیه دو چیز است که باید از هم تفکیک کرد. 20:30 بخش خبری زردی نیست منتهی ممکن است که گاهی برای ایجاد جذابیت موضوعاتی را مطرح کند که آن اهمیت خبری اصل را نداشته باشد؛ البته نظر شخصی ام را می گویم، ولی بگوییم علت موفقیت این است، نه اینچنین نیست، نه! چون تلویزیون یک گام به جلو گذاشته، وارد فضاهایی شده که قبلاً نمی شد، بخش هایی از خبر را نشان می دهد که قبلاً دیده نمی شد؛ و همین خودش جذاب است.
مشق عشق: چیزهای جدید که مطرح می شود آیا قبل از این ممنوعیت و محدودیت بود یا اینکه نه، قبلاً در بحث کلاسیک خبر مانده بودیم؟
دلاوری: تحلیل چنین موضوعی نیاز به این دارد که یک آدمی باشد که همه این دوران ما را خوب نشسته و حلاجی کرده باشد. من همچین آدمی نیستم، منتهی تصور اولیه خودم این است که ما در مقاطعی درگیر موضوعات اصلی خبر بودیم مثل دوران جنگ، که به ذهن کسی این موضوعات خطور نمی کرد، نسلی هم که در آن دوران کار می کرد کاملاً ذهنش معطوف آن فضا بود، کسی حوصله ورود به عرصه های این چنینی را نداشت، یا لااقل فضا مساعد نبود، منتهی به تدریج به این نتیجه رسیدند که خوب، خبر علاوه بر متنش، زوایایی دارد که آنها گاهی از خود خبر جذاب تر و دیدنی تر است، آرام آرام به این سمت رفتند، نسل جدیدی هم که وارد واحد مرکزی خبر شد به خاطر ذائقه جدیدش کمک کرد که این اتفاق بیفتد.
مشق عشق: شما به عنوان یک مخاطب، انتقادی به 20:30 دارید؟
دلاوری: اجازه بدهید نگویم!
مشق عشق: درکار خبرنگاری، بین خبرنگارها رقابت هست. در صدا و سیما هم اینطوری هست؟
دلاوری: بله
مشق عشق: این رقابت گاهی ناسالم هم می شود؟
دلاوری: من احساس نکردم، چون خودم در این عرصه هستم، هم رقابت می کنم و هم مورد رقابت واقع می شوم!
مشق عشق: مثلاً از روی دست شما خبرنگاری دیگر بگیرد و مطرح کند؟
دلاوری: اتفاقاً موقعیت خبرنگاران واحد مرکزی خبر به تمایزاتشان است. یعنی اگر شما در ایران یک خبر خیلی ویژه هم بیاورید بدهید کسی شما را نمی شناسد، این ادبیات، سبک و زاویه دید شماست که موفقیت می آورد. یک مصونیتی است. حتی گاهی شده که یک موضوع را یک آقایی مطرح کرده، همان را من اگر بخواهم مطرح کنم، چون به زیبایی او نمی توانم مطرح کنم یا زاویه نگاهم مثل او نیست، بعید است که مثل آن بشود؛ این است که عملاً منتفی است.

مشق عشق: برای شما پیش آمده که گزارش بگیرید و بعد از پخش، از گرفتن آن گزارش پشیمان بشوید؟
دلاوری: یادم نمی آید. (با مکث)
مشق عشق: راجع به گزارشی که از تپه های هشتگرد تهیه کرده بودید که عده ای احرام بسته بودند توضیح می دهید؟
دلاوری: من یک مدتی ذهنم مشغول بود به کسانی که از عقاید مذهبی مردم سوء استفاده می کنند. به تدریج که پیگیر شدم متوجه شدم که کسی هست که این سؤ استفاده را به جایی رسانده آدم ها را می برد در یکی از ویلاهای کرج، مثلاً 70 روز آنجا اعتکاف می کنند، بین این برنامه ها می رود بیرون آن ویلا ماکتی از کعبه درست می کند و این ها را می برد آنجا دور آن ماکت بگردند و حتی به آن ها می گوید که شما حاجی شدید؛ اوایل که کار را شروع کرده بود، گفته بود که این ماکت است، این یک جوری ما را می برد به حس آنجا! بعد یواش یواش به آنها گفته بود که دیگه شما حاجی شدید. که حتی اگر شما گزارش را دیده باشید، می گفتند صفا و مروه کجاست می گفت همین که شما می روید و می آیید سعی صفا و مروه است! این خیلی برایم عجیب بود. این بود که این گزارش تولید شد و مکرر در حرف هایش طوری القاء کرد که من ارتباط دارم با امام زمان و می توانم جواب سؤالات شما را از امام بگیرم! می توانم ارتباط بگیرم! سوار بشقاب پرنده بشوم! و از این جور حرف ها...
مشق عشق: شما احساس نمی کنید در جامعه ما یک خلأی وجود دارد؛ با اینکه ما جامعه دینی هستیم ولی جوان ما از یک خلأ معنویت رنج می برد، که سراغ عرفانی می رود، که در آن خدا وجود ندارد؟ چه کسانی کم کاری کردند که این اتفاق افتاده؟
دلاوری: راستش نمی خواهم خیلی دنبال مقصر رسمی بگردیم، ببینید وقتی جریانی در جامعه ایجاد می شود که آدم ها علاقخ مند می شوند به این که سیر سلوک بکنند، همان موقع انواع قلابی اش هم پیدا می شود، همان موقع آدم هایی پیدا می شوند که می گویند ما می توانیم شما را به مقصد برسانیم، یا بیایید به ما وصل شوید تا با همدیگر برویم بالا؛ این میل و عطش در جامعه وجود دارد، منتهی این دوران، دوران گذار است، یعنی خواه ناخواه در هر جامعه ای این فضا ممکن است ایجاد شود در جوامع دیگر هم هست، آدم هایی که به هر حال مدعی اند، اصل کار تقصیر آن هایی است که کتاب را دست ما ندادند، ما را عادت ندادند که کتاب بخوانیم، ما باید همیشه رجوع مان به عقل بود، رجوع مان به دانش بود، اهل این بودیم که مطالعه بکنیم، منتهی این اتفاق نیفتاده، ببینید میزان کتابخوانی در ایران در چه وضعی است، این یعنی جهالت و جهالت هم بستر خوبی است، شما ببینید تلویزیون این همه تبلیغات دینی می کند، منتهی باز همین وضعیت وجود دارد.
مشق عشق: این برنامه ها جذابیت ندارد با زبان نسل تازه بیان نمی شوند!
دلاوری: این هم یکی از عوامل می تواند باشد، به نظر من برنامه جذاب دینی کم نیست، منتهی یک چیزهایی به افراد برمی گردد، همه اش نمی توانیم یک نهاد رسمی را فرض کنیم که این باید بیاید ما را راهنمایی کند و هدایت کند، فکر کنم بیشتر آن خلأی که در تفکر و تعقل وجود دارد، جامعه ما را آزار می دهد!
مشق عشق: چون ما همه چیز را بخشنامه ای کرده ایم، این همه سازمان داریم، سازمان تبلیغات اسلامی، فرهنگ و ارتباطات اسلامی، خود صدا و سیما، وزارت ارشاد، حتی آموزش و پرورش ما، دانشگاه های ما این خوراک فکری را نمی دهند که جوان دچار دام این آدم های شیاد نشوند.
دلاوری: علاوه بر آن یک گام برویم عقب تر، در دانشگاه ها به ما یاد می دهند که چگونه جزوات مان را حفظ کنیم و چطور این محفوظاتمان را ارائه دهیم، و بعد هم یادمان می رود. به ما اندیشیدن را یاد نمی دهند، اندیشه را یاد ما می دهند! ما نیاز به اندیشیدن داریم، یکی بیاید به ما یاد بدهد که دنیا را چطوری نگاه کنیم، چطور با عالم اطراف خود ارتباط برقرار کنیم، ما نیاز به این داریم، وقتی شما این سنگ محک و معیار را دارید دیگر ناخودآگاه گول نمی خورید، به شما کمک می کند در مقطعی که گیر کردی بتوانی محک بزنی ببینی که درست است یا نه؟ این روش اندیشیدن، بینش نسبت به جهان اطراف، تحلیل را به ما یاد ندادند. تحلیلی که کردند به ما دادند، گفتند این را حفظ کنید!
مشق عشق: تا به حال اتفاق افتاده که دوست داشته باشید کسی که مورد علاقه شما بوده از دوران کودکی و شما بخواهید با او مصاحبه کنید و این اتفاق بیفتد و آن شخص چه کسی بوده است؟
دلاوری: اتفاقاً یکی از جذابیت های شغل خبرنگاری همین است، یعنی شما هر کسی را دوست داری ببینی می توانی ببینی و هر جایی که دوست داشته باشی بروی با یک ذره دیر و زود معمولاً می توانی بروی، من روز اولی که رفتم کیهان نشستم، گروه فرهنگ مقاومت کنار گروه ادب و هنر بود. من نشستم کنار یک آقایی و شروع کردم به کار کردن و گفتم آقا اسم شما چیه؟ گفت اسمم حسین فتاحی است. بعد فهمیدم این کسی است که من دوران دبستان عاشق پاورقی هایش در کیهان بچه ها بودم!
مشق عشق: آرزو دارید با چه کسی مصاحبه کنید که هنوز انجام نداده اید؟
دلاوری: فرد خاصی نیست که بگویم در حد آرزو است ولی بیش از آنکه بخواهم با فرد خاصی صحبت کنم دوست دارم جاهای مختلف بروم. منتهی دوست دارم با استاد شجریان و آقای محمد نوری مصاحبه کنم.
مشق عشق: پیگیری هم کردید؟
دلاوری: آقای شجریان را یکبار صحبت کردم منتهی نشد، شرایط مهیا نبود، کنسرت داشت و یکسری اختلافات با صدا و سیما داشت که نشد.
مشق عشق: رئیس سازمان صدا و سیما را چطور می بینید؟
دلاوری: (با خنده) جالبه، عجب سؤال هایی می پرسید! آقای ضرغامی نسبت به آقای لاریجانی انسان دست به آچارتر و پای کار تری است، خیلی مستقیم تربا رده های پایینش ارتباط می گیرد.
مشق عشق: شما خود صدا و سیما را هم نقد می کنید؟
دلاوری: در خبر کمتر دیدم ولی در شبکه ها برنامه های نقد داریم.
مشق عشق: 20:30 زیاد به صدا و سیما نمی پردازد، یعنی خود صدا و سیما حاشیه ندارد؟
دلاوری: چرا دارد. این یکی از نقص های 20:30 است.
مشق عشق: می گویند حرفه خبرنگاری بعد از معدن پرمخاطره ترین حرفه است. شما قبول دارید؟
دلاوری: هر کسی می رسد می گوید بعد از معدن ماییم! حالا خوبه این معدن را نمی گذارند کنار بگویند اولیش ماییم! واقعاً من نمی توانم قیاس کنم، نه! آنقدرها هم که معروف شده شغل وحشتناکی نیست، مگر این که خبرنگار در موقعیت خاصی قرار بگیرد. اینکه من بگم تمام زندگی ام در وضعیت خطرناکی ام، نه نیستم. منتهی اگر بروم عراق، آنجا جای خطرناکیه و من هم در وضعیت خطرناکی هستم، منتهی احتمال اینکه ما جاهای خطرناک برویم بیشتر از افراد عادی است. این است که شاید کار ما را خطرناک بکند.
مشق عشق: در خصوص خبرنگاری شما الگویی هم دارید؟
دلاوری: من روشم این است که الگوی فیکس ندارم، منتهی هرکس را که می بینم تلاش می کنم وجهی را که جذاب است و می تواند تجربه آموز باشد، دقت می کنم در آن بخش خودم را تقویت کنم.
مشق عشق: خبرنگاری که کارش را خیلی دوست دارید؟ ایرانی و خارجی
دلاوری: در همکارهای خودم گزارش های آقای نجف زاده را می پسندم، آقای مرآتی، آقای امامی زیادند در خارجی ها C.N.N. یک خبرنگار داشت به اسم عمر راغب که من کارش را خیلی دوست داشتم.
مشق عشق: به صورت زنده تا به حال گزارش کردید؟
دلاوری: بله
مشق عشق: شده تپق هم بزنید؟
دلاوری: یادم نمی آید، منتهی در شرایط بد قرار گرفتم، ولی تپق خیلی وحشتناک یادم نمی آید.
مشق عشق: بهترین و بدترین گزارشی که تا به حال تهیه کردید؟
دلاوری: گزارش خیلی تلخ، گزارش شهادت دوستانمان بود. روز که اتفاق افتاد، من شب برای ساعت 9 گزارش داشتم که خیلی غمگین بود و شاد ترین گزارش که خیلی خوشحالم کرده باشد به صورت خاص یادم نمی آید ولی بوده که دوستشان داشتم.
مشق عشق: به غیر از واحد مرکزی خبر، کدامیک از آژانس های خبری یا خبرگزاری های خارجی و داخلی را می پسندید؟
دلاوری: در سایت های خبری نه به لحاظ سیاسی، به لحاظ حرفه اش بی بی سی فارسی را می پسندم. در تلویزیون ها بی بی سی، الجزیره. بین خبرگزاری های ایرانی به لحاظ کامل بودن خبر ایسنا، یک مقطعی ایرنا در پالایش و تنظیم خوب خبر. منتهی یک خبرگزاری جذاب که من هر روز سر بزنم واقعاً آنقدر جذابیت ایجاد نکرده.
مشق عشق: نظر شما راجع به نشریات دانشجویی چیست؟
دلاوری: من معتقدم هرکس در هر شغلی که می خواهد برود، خوبه یک وقتی خبرنگار بشود حتی اگر فرصت کوتاهی باشد. هرکس که خبرنگار باشد حتماً آدم موفقی می شود. حالا اگر بعداً هم شغل دیگری را انتخاب کند. نشریه دانشجویی خیلی فضای خوبی برای این کار است. به شرطی که کسی که در آن کار می کند اینقدر تیز و زرنگ باشد که وقتش را به امور الکی تلف نکند، سعی کند گام به گام جلو برود. اگر کسی از بستر نشریه دانشجویی این استفاده را بکند خیلی خوب است.
مشق عشق: نشریات دانشجویی باید منتقد باشند یا نه؟
دلاوری: منتقد بودن یا نبودن فی نفسه ارزش نیست مهم این است که شما قرار است با مخاطبت و با جامعه اطرافت چکار بکنی، این که نشریه ای دائماً تیتر می زند که رئیس دانشگاه آدم فلان فلان شده ای است، این نگاه سیاه بی منطق را نشانه شجاعت خودش می داند. من برای این ارزشی قائل نیستم، متأسفانه در جامعه ما این ارزش است، آن نشریه ای هم که دائماً چاپلوسی می کند آن هم ارزشی نیست، مهم این است که نگاه شما به اطراف خردمندانه باشد و درست نگاه بکنید و به موقع واکنش نشان بدهید. اما البته الآن نشریات دانشجویی واقعاً محدودند و معمولاً مدیران به آن ها اجازه نفس کشیدن نمی دهند. اگر کسی بتواند از این چارچوب بیرون بیاید و بتواند مواجهه واقعی داشته باشد با دانشگاه خودش به عنوان جامعه کوچک به نظر من خیلی هم عالی است.
مشق عشق: نقدها در همان سطح دانشگاه باشد یا سطح وسیع تری داشته باشد؟
دلاوری: حوزه انتخاب را حوزه مخاطبان تعیین می کند و مدلی که شما برای نشریه انتخاب کردید. اشکال کار نشریات ما این است که معلوم نیست، از موضوع سانتریفوژهای پی1 پی2 نظر می دهند تا در مورد مثلاً دستشویی های دانشگاه، مدلی باید انتخاب کرد، ممکن است مخاطب نشریه دانشگاه خودش باشد، منتهی در فضای سیاسی، با مدل نگاه فلان، در آن صورت می تواند در مورد موضوع کلان کشور حرف بزند. منتهی من تصورم این است که نشریه دانشجویی بهتر است که جامعه دانشگاه را به عنوان بخش عمده مد نظر قرار بدهد، حالا در کنارش به موضوعات دیگر هم می خواهد بپردازد، بپردازد. منتهی نشریات A,B به طور مفصل به آن موضوعات می پردازند. دانشجو به این علت نشریه شما را می خواند که در حقیقت از جامعه کوچک خودش اطلاعات کافی و بینش کافی داشته باشد.
مشق عشق: در تحلیل های جامعه شناختی جنبش دانشجویی آن را آرمانگرا و سطحی نگر می خوانند! شما قبول دارید؟
دلاوری: من نمی گویم سطحی نگر است، می گویم گاهی بیش از حد معقول آرمان گراست. یعنی دنیای اطراف خودش را بر اساس نهایت تحلیل ذهنی اش تحلیل می کند. این از یک جهت بد نیست. بالاخره آدم را گاهی از این فضای محدود بیرون می برد. منتهی در جاهایی واقعاً غیرعملی است، یعنی بدون توجه به شرایط واقعی جامعه است.
مشق عشق: به نظر شما عامل محبوبیت 20:30 فقط نقدیست که انجام می دهد. همه اش از موضع اعتراض و نقد؟
دلاوری: می تواند یکی از آنها باشد، ولی واقعاً 20:30 منحصر به این نیست، البته به تازگی در تحلیل ارزش های خبری به این نتیجه رسیدند که منفی بودن یک ارزش خبری است و به نوعی آنچه که ذهن مخاطب دنبالش می گردد به طور طبیعی در خبر هم دیده خواهد شد، این یک قاعده است. در جوامعی که سطح رفاه تقریباً بالاست اگر خبرها را بررسی کنید، می بینید که بیشتر زندگی هنرپیشه ها و موضوعات اینچنینی را شامل می شود. ذهن جامعه رفته به آن سو، خبر هم تقریباً ممکن است دچار این بشود، که گاهی آن موضوعات را بررسی کند، این که ما مدام نگاه منتقدانه به جامعه داشته باشیم، مدام فضای اطراف را پر از اشکال ببینیم، این یک اشکالی است که وجود دارد. که ما می بینیم در خیابان مثلاً در مورد پاییز گزارش تهیه کنیم، طرف می گوید آقا بیا مشکلات ما را بگو، یعنی فکر می کنه هر کس که میکروفون دستش گرفت قرار است که مشکلات مردم را مطرح بکند و مهمترین ارزش این است که مشکلات را مطرح کنیم، این یک باوری است که در ذهن مردم هک شده و در رسانه هم تجلی پیدا کرده و یکی از اشکالات رسانه است، نه فقط صدا و سیما، عموماً در رسانه ها نگاه همه جانبه نیست. اتفاقاً یکی از تئوری هایی که ما پیگیری می کنیم و یکی از اساتیدی که به ما تدریس می کنه نگاه خاکستری است، یعنی اول موضوع و ابعاد را بشناسیم بد و خوبش را کنار هم بگذاریم که یک نگاه واقع بینانه باشد.
مشق عشق: کسی که می خواهد خبرنگار بشود چه کار باید بکند؟
دلاوری: به نظر من باید دو سه تا موضوع را تقویت بکند. یکی این که نگاهش نسبت به دنیای اطرافش متفاوت باشد، نسبت به آدم های عادی، چیزهایی را باید ببیند که دیگران نمی بینند و برای اینکه به این توانایی برسد باید زیاد بخواند و خوب نگاه کند. این مهمترین است. باقی موضوعات همه به دست می آید و شرط دوم اینکه بتواند بنویسد، قدرت داشته باشد وقتی چیزی را می بیند بنویسد، منتهی برای خبرنگار تلویزیون شدن باید چهره اش وحشتناک نباشد و صدایش هم روان باشد و خش و زنگ نداشته باشد که گوش را آزار دهد.
مشق عشق: قرآن و عترت در کجای زندگی محمد دلاوری قرار دارد؟
دلاوری: خیلی سؤال سختی است، من تقریباً از آن زمانی که مطالعه کردن را شروع کردم، یکی از موضوعاتی که مطالعه می کردم مفاهیم دینی بوده و به طور کلان، نگاه به دین، نقش دین در زندگی آدم ها، جامعه شناسی دین، طبیعتاً از این زاویه وارد قرآن هم شدم. وارد موضوع عترت هم شدم. منتهی عظمت موضوع اینقدر بزرگ است که جرأت نمی کنم بگویم کجاست. فقط همین قدر بگویم که در خانواده ای بزرگ شدم که این موضوعات جزء مسائل اصلی اش بوده.
مشق عشق: به نظر شما چگونه باید به این موضوع پرداخت که مخاطب ما بپذیرد؟
دلاوری: مخاطب شما مقاومتی در این زمینه ندارد. اول باید ببینیم: 1- کسانی که می خواهند درباره قرآن و عترت حرف بزنند خودشان موضوع را فهمیده اند؟ 2- این را آلوده کرده اند به اغراض سیاسی یا نه؟ واقعاً خالص به موضوع دین نگاه می کنند یا نه؟ 3- اجازه بدهیم افکار و اندیشه های مختلف در این فضا حرف بزنند، اجازه بدهیم موضوع روشنگرانه و فارغ از این همه موضوع مطرح بشود، آدم ها دوست دارند و می پذیرند. منتهی حرفی که اول زدیم ما کتاب نمی خوانیم، خوب آدمی که کتاب نمی خواند، خوب حوصله هم ندارد بنشیند بحث عمیقی درباره قرآن و عترت انجام بدهد. او بیشتر ترجیح می دهد که سینه بزند، ترجیح می دهد برود عزاداری اش را بکند و برود دنبال کارش. دین را در همین حد می خواهد و دنبالش است، تازه اگر آدم دینداری باشد. ما بیشتر به علاقه مندی و محبت اهل بیت علاقه مندیم تا به موضوع قرآن. این است که یک ذره فکر کردن می خواهد. محبت تا محبت و عشق است خیلی فکر کردن نمی خواهد، یک حال و صفایی هم دارد. وقتی شروع کنیم به تعقل در قرآن وعترت کار سخت می شود. یا فضایی باز نشده که ما بنشینیم مثلاً در تلویزیون سر موضوع دینی سؤالات خودمان را مطرح کنیم و جواب بگیریم، این فضاها هنوز شکل نگرفته و به همین خاطر یک مقدار فاصله داریم.
مشق عشق: به نظر شما این را از کودکی شروع کنیم که به پخش انیمیشن در مورد زندگی ائمه و پیامبران در برنامه های کودک سیما، خلاصه شده؛ اثر بخش است؟
دلاوری: بله طبیعی است، بچه در دوران کودکی دنبال قصه است. اگر بخواهیم خیلی تحلیل سختی را وارد زندگی اش بکنیم، ممکن است از قضا خیلی نپذیرد، یک موضوعی را من مدتی دنبال می کردم، فلسفه برای کودکان، در کارگاه های آموزشی ما استاد می آمد کاری می کرد که بچه شروع می کرد به فکر کردن، مثلاً می گفت ما از کجا آمده ایم، بچه می گفت ما از خونه مون آمدیم، یکی دیگه می گفت ما از یک دنیای دیگه آمدیم، آرام آرام که شروع می کردند به جواب دادن، این چرخه فکر کردن در ذهن راه می افتاد، حالا اینکه دین را باید چگونه به کودک آموزش داد بحث پیچیده و عمیقی است که باید یک عده ای کار کنند، حوزه پیچیده ای است.

مشق عشق برای محمد دلاوری بهترین ها را آرزو می کند و از اینکه وقتش را در اختیار ما قرار داد بی نهایت قدردان است
٭وام گرفته ازنام وبلاگ محمد دلاوریمختصر ومفید حرفم را می گویم که اگر درسرلوحه ی برنامه های ما نوآوری باشد خیلی ازمسایل حل می شود .البته همراه با عقل ودرایت
امیدوارم حالتان خوب باشد ودرانتخابات شرکت نمایید
به امید پیروزی روزافزون جمهوری اسلامی ایران
